معنی صنادید
6 بازدید
[ صَ ] (ع ص، اِ) مهتران. بزرگان. (غیاث اللغات). بزرگان. اشراف. شجعان. اجواد. حُلَماء. جِ صِندید: کجا شدند صنادید و سرکشان قریش ز منکران که بر ایشان بدند بس منکر. ناصرخسرو. هرچند صنادید قریش و کفار مکه... سلای ناقه بر پشت عزیزش می نهادند... صبر می کرد. (النقض ص ۴۳۸). روزی مجلس مصطفی صلوات اللََّه علیه به صدور صحابه و صنادید عرب آراسته بود. (تاریخ بیهق ص ۲۰۳). کار او در جاه و رفعت قدر بدان رسید که صنادید دیلم و مشاهیر کرد و عرب و عجم در زمرهٔ حشم او جمع شدند. (ترجمه تاریخ یمینی ص ۳۸۴). صنادید قروم و مشاهیر ملوک بعجز از ری روی برتافته. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۴۱). از وی رستم مرزبان را با صنادید دیلم به محاربت او فرستادند. (ترجمه تاریخ یمینی ص ۲۳۲ نسخهٔ خطی). بگفت ای صنادید شرع رسول به ابلاغ تنزیل و فقه اصول. سعدی (بوستان). از نقش و نگار در و دیوار شکسته آثار پدید است صنادید عجم را.عرفی. رجوع به صندید شود.
کلمات همقافیه با «صنادید»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ید» برای سرودن شعر