معنی صمکان
5 بازدید
[ صِ ] (اِخ) شهرکی است خوش و از عجایب دنیا است از بهر آنکه در میان این شهر رود می رود و پولی (پلی) بر آن رود است، یک نیمهٔ شهر که از اینجانب رود است بر کوه نهاده ست و سردسیر است و رز انگور باشد بی اندازه، چنانکه قیمتی نگیرد و آن را بعضی عصیر سازند و بعلاقه کنند و بعضی به دوشاب پزند و دیگر بجوشند و بسیکی کنند و سیکی عظیم باشد، چنانکه یکی را دو یا سه چندان آب بر باید نهادن تا توان خورد و سخت ارزان باشد و دیگر نیمه کی آن جانب رود است گرمسیر است و درختان خرما، ترنج و لیمو و مانند این باشد و در صمکان جامع و منبر است و مردم آنجا سلاح ور باشند. (فارسنامهٔ ابن بلخی ص ۱۳۹). رجوع به نزهت القلوب شود. لیسترنج در بلدان الخلافة الشرقیه این شهر را ذکر کرده، ولی نام آنرا صیمکان ضبط کرده است. (بلدان الخلافة الشرقیه ص ۲۸۹). اصطخری نیز آنرا صیمکان نوشته و در فارسنامهٔ ناصری نیز صمکان آمده. لیسترنج افزاید که این شهر را امروز سیمکان گویند -انتهی. رجوع به سیمکان شود.
کلمات همقافیه با «صمکان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ان» برای سرودن شعر