معنی صمغ
8 بازدید
[ صَ ] (ع اِ) چیزی است لزج که از بعض اشجار حاصل شود. به هندی گوند گویند. به فارسی ژَد نامند. (غیاث اللغات). شلم درخت. (منتهی الارب). در ترجمهٔ صیدنه آرد: لیث گوید هرچه از درخت ترشح کند و منجمد شود، عرب او را صمغ گوید و به هندوی جیر گویند. ارجانی گوید: صمغ عربی سرد است در یک درجه و خشک است در دو درجه و قابض است شکم را و ریش روده را و سرفه را سود دارد. (ترجمهٔ صیدنهٔ ابوریحان). مادهٔ لزج که بر ساق و شاخ درخت طراود و چون گرهی برنگ سفید و یا زرد و یا سرخ و یا سیاه بندد و صمغ عربی از قَرَظ است که آنرا سَلَم گویند. مؤلف تحفه آرد: صمغ رطوبت منجمدهٔ نباتات است که از آن تراوش کرده خشک شود و صمغ هر نبات با او مذکور است و مراد از مطلق او صمغ عربی است که از درخت مغیلان حاصل میشود و بهترین او زرد مایل به سفیدی و سفید صاف براق است، در گرمی معتدل و در دوم خشک و به اعتقاد جالینوس جمیع صموغ گرم است و قابض و مقوی معده و امعاء و مانع ریختن مواد به سینه و رافع حدت ادویه و جهت اسهال و سرفه و قرحهٔ ریه و درد سینه و از دو مثقال تا سه مثقال او جهت سحج مجرب و برشته کردهٔ او با روغن گل قاطع سیلان خون جمیع اعضاست سوای رحم و بواسیر و مداومت او روزی با یک وقیه روغن گاو تا یک هفته قاطع سیلان خون است و طلای او با سفیدهٔ تخم مرغ جهت سوختگی آتش و قطور او با گلاب جهت رمد و سلاق و جرب بغایت مفید و مضر سفل و مصلحش کتیراست. (تحفهٔ حکیم مؤمن). شِلِم یا شِلم. (برهان قاطع). اَنگُم : تن سخت کو نازنینی کند چو صمغی بود کانگبینی کند.نظامی.[ صِ مَ ] (ع اِ) چیزی است خشک که در سوراخ پستان ناقه پیدا شود و چون آن برآید شیر وی خوشمزه و پاکیزه گردد. (منتهی الارب). رجوع به صِمَغَة شود.[ صَ مَ ] (ع اِ) ضبط دیگری است از صَمغ بنقل از مؤلف منتهی الارب. رجوع به صَمغ شود.
کلمات همقافیه با «صمغ»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مغ» برای سرودن شعر