معنی صمصام
6 بازدید
[ صَ ] (ع اِ) تیغ بران که بازنگردد. (منتهی الارب). شمشیر بران. (غیاث اللغات) (دهار): یکی صمصام اعداکش عدوخواری چو اژدرها که هرگز سیر نبود وی ز مغز و از دل اعدا. دقیقی. بر دوست داران دولت خویش گیتی نگه داشته به صمصام.فرخی. ای دریغا چونکه نامد سوی بکر و زید و عمرو ز آسمان صمصام تیز و ذوالفقار ای ناصبی. ناصرخسرو. من بر سر دشمنانت صمصامم تو صاحب ذوالفقار و صمصامی. ناصرخسرو. از آن مشهور شیر نر که اندر بدر و در خیبر هوا از خشم خون بارید در صمصام خندانش. ناصرخسرو. از آن داماد کایزد هدیه دادش دل دانا و صمصام و کف راد.ناصرخسرو. چون گریان بر خود و زره خندد ناچخ چون خندان بر مغز و جگر گرید صمصام. مسعودسعد. ساعتی بنشست تا خشمش برفت بعد از آن گفتش که ای صمصام زفت. مولوی. || (ص) رجل صمصام و فرس صمصام؛ گذرندهٔ در کار و عزیمت. || درشت. || استوار. (منتهی الارب).[ صَ ] (اِخ) نام شمشیر عمروبن معدیکرب. (منتهی الارب). واثق بشمشیر عمروبن معدیکرب که صمصام نام داشت زخمی بر احمد زد. (حبیب السیر چ خیام ج ۲ ص ۲۶۸). در عقد الفرید و تعلیقات البیان و التبیین نام این شمشیر صمصامة ضبط شده است. رجوع به صمصامة شود.[ صَ ] (اِخ) ابن تاج الدولة جعفربن ثقةالدوله یوسف بن عبداللََّه کلبی. وی آخرین امیر از امرای کلبی در جزیرهٔ صقلیه است. بسال ۴۱۷ هـ . ق. به ولایت رسید. در امارت و انقلاب ها و فتنه ها برخاست و او برابر مشکلات مقاومت کرد، لیکن شورشیان بر وی دست یافتند و او را خلع کردند و یکی از سران خود را ولایت دادند و او صمصامة را به قتل رسانید و با کشته شدن او دولت کلبیان پایان یافت. (الاعلام زرکلی ص ۴۳۵).
کلمات همقافیه با «صمصام»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ام» برای سرودن شعر