معنی صماء
7 بازدید
[ صَ مْ ما ] (ع ص، اِ) بلای سخت. || فتنه. (منتهی الارب). حادثهٔ زمانه. (ترجمان علامهٔ جرجانی). فتنهٔ شدید. || هیئتی است مر چادر پوشیدن را و منه اشتمل الصماء؛ ای الشملة التی تعرف بهذا الاسم و آن رد کردن چادر باشد از جانب راست بر دست و دوش چپ بعد از آن رد کردن آنرا مرتبهٔ دوم از جانب پس بر دست و دوش راست پس می پوشاند هر دو دوش و هر دو دست را. || ناقهٔ فربه یا ناقهٔ باردار. || طرف رودهٔ باریک از مردم و جز آن. || زمین درشت. || (مص) پیچیدن خود را به یک جامه که سوای آن بر وی نبوده باشد، بردارد آن را از یک جانب و بگذارد بر هر دو دوش و در این اشتمال فرج آن کس ظاهر میگردد. (منتهی الارب). || (ص) تأنیث اصم. (اقرب الموارد) (غیاث اللغات). - حیة صماء؛ مار که فسون نپذیرد. (منتهی الارب). قسمی مار. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). - صخرهٔ صما؛ سنگ سخت. (منتهی الارب) (غیاث اللغات). خرسنگی سخت : زمزم نشانم از مژه در زیر ناودان طوفان خون ز صخرهٔ صما برآورم.خاقانی. خاک اگر گرید و نالد چه عجب کآتش را بانگ گریه ز دل صخرهٔ صما شنوند.خاقانی. صخره برآورد سر رفعت چو مصطفی شکل قدم به صخرهٔ صما برافکند.خاقانی. بر خویشتن ملرز اگرچه ز بیم مرگ آتش بمغز صخرهٔ صما دراوفتاد.عطار. به گوش صخرهٔ صما اگر فروخوانم ز ذوق چاک زند کوه صدرهٔ خارا. کمال اسماعیل. حاجت موری به علم غیب بداند در بن چاهی به زیر صخرهٔ صما.سعدی.
کلمات همقافیه با «صماء»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اء» برای سرودن شعر