معنی صلد
7 بازدید
[ صَ / صِ ] (ع ص) سخت و رست تابان. (منتهی الارب). سنگ سخت و درخشان. (ترجمان علامهٔ جرجانی). || جای سخت که هیچ نرویاند. || اسب که خوی نکند. || سر بی موی. یقال: حجر صلد و جبین صلد؛ ای صلب املس. (منتهی الارب). پیشانی روشن. (دهار). || (مص) زدن ستور زمین را بهر دو دست در دویدن. || برآمدن ستور بر کوه. || بانگ کردن دندان. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || درخشیدن جای موی رفته از سر. (منتهی الارب). || درشت و سخت گردیدن زمین. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «صلد»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لد» برای سرودن شعر