معنی صلحجو
7 بازدید
[ صُ ] (نف مرکب) خواهان صلح. جویندهٔ صلح. طالب آشتی. آشتی طلب : ما سیکی خوار نیک تازه رخ و صلح جوی تو سیکی خوار بد جنگ کن و ترشروی. منوچهری. خوش بود اندر بهار یار شده صلح جوی ساخته رود و سرود چنگ زن و شعرگوی. امیرمعزی. رجوع به صلح شود.
کلمات همقافیه با «صلحجو»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «جو» برای سرودن شعر