معنی صلت
6 بازدید
[ صِ لَ ] (ع اِ) صِلَة. جایزه. پاداش : پس کوتوال را گفت بر اثر ما به لشکرگاه آی با جمله ای از سرهنگان قلعه تا خلعت و صلت شما نیز برسم رفته آید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۴۰). کارها می براندی و خلعت ها و صلتها سلطان می فرمودی. (تاریخ بیهقی ص ۲۴۶). ابوسهل زوزنی و دیگران تدبیر کردند در نهان که مال بیعتی و صلت هائی که برادرت امیر محمد داده است، باز باید ستد. (تاریخ بیهقی ص ۲۵۸). خداوند سلطان را حریص کرده اند که آنچه برادرش داده است به صلت... پس ستد. (تاریخ بیهقی ص ۲۵۹). شبی از من بریده نیست صلت روزی از من بریده نیست عطا.مسعودسعد. صلتی درخور این شعر فرستد، ورنی شعر من بازفرستد نه ازو و نه ز من. سوزنی. رجوع به صلة شود.[ صَ ] (ع ص، اِ) پیشانی گشاده، منه فی صفته صلی اللََّه علیه و سلم کان صلت الجبین؛ ای واسعه او الاملس. (منتهی الارب). پیشانی روشن. (مهذب الاسماء). || میدان هموار و برابر. || شمشیر صقیل بران و برهنه. ج، اصلات. یقال: ضربه بالسیف صلتا؛ ای مجرداً. (منتهی الارب). || کارد بزرگ. (منتهی الارب) (مهذب الاسماء). ج، اصلات. || مرد رسا در امور و حوائج خود. (منتهی الارب). || (مص) تاختن اسب. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). اسب تاختن. (تاج المصادر بیهقی). || به شمشیر زدن. || ریختن آنچه در جام باشد. || یقال: جاء فلان بلبن یصلت؛ یعنی آورد شیر و شوربای کم روغن بسیارآب را. (منتهی الارب).[ صُ ] (ع اِ) کارد بزرگ. (منتهی الارب). || چاودار.[ صِ ] (ع اِ) دزد. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).[ صَ ] (اِخ) ابن حکیم بن عبداللََّه بن قیس، محدث است.[ صَ ] (اِخ) ابن ابی عطیه، مکنی به ابی ثمامة، تابعی است.[ صَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن نوفل بن حارث عبدالمطلب، داماد امیرالمؤمنین علی علیه السلام است.[ صَ ] (اِخ) ابن قویدبن احمد الحنفی، مکنی به ابی احمد، تابعی است.[ صَ ] (اِخ) ابن محمد خازکی، مکنی به ابی همام، تابعی است.[ صَ ] (اِخ) ابن مخرمةبن المطلب بن عبدمناف القرشی. صحابی است و از غنائم خیبر سهم برد. (قاموس الاعلام).
کلمات همقافیه با «صلت»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لت» برای سرودن شعر