معنی صلب

معنی صلب

7 بازدید
[ صَ ] (ع مص) بر دار کشیدن. (منتهی الارب). بر دار کردن. (غیاث اللغات) (ترجمان علامهٔ جرجانی) (تاج المصادر بیهقی) (مصادر زوزنی): بعضی از شر بود که آسان تر بود از بعضی، چنانکه ضرب از قتل و قتل از صلب و صلب از تمثیل. (ابوالفتوح رازی). و با کردن صرف شود. || برآوردن چربش استخوانها را و سوختن آن را. || بریان کردن گوشت را. || ساختن دو چلیپ بر سر دلو. || مداومت کردن تب و سخت شدن آن. (منتهی الارب). تب گرم شدن. (تاج المصادر بیهقی). تب گرم آمدن. (مصادر زوزنی). سخت شدن تب.
[ صَ ] (اِخ) وادی صلب بین آمد و میافارقین است. (معجم البلدان).
[ صُ لَ ] (ع اِ) مرغی است. (منتهی الارب).
[ صُ لُ ] (ع اِ) جِ صَلیب. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). رجوع به صلیب شود.
[ صُ لْ لَ ] (ع ص) سخت. || استوار. || (اِ) سنگ فسان. (منتهی الارب). حجرالمسن.
[ صَ لَ ] (ع اِ) چربش استخوان و فی الحدیث: لما قدم مکة اتاه اصحاب الصلب؛ ای الذین یجمعون العظام و یستخرجون ودکها و یأتدمون به. || استخوان پشت. (منتهی الارب). مازوی پشت. (مهذب الاسماء). عظم من لدن الکاهل الی العجب. (قاموس). || زمین درشت. (منتهی الارب).
[ صُ ] (ع ص) رست. (منتهی الارب). || سخت. (منتهی الارب) (غیاث اللغات): آنکه در بخشش راد است و به رادی چو علی آنکه در مذهب صلب است و به صلبی چو عمر. فرخی. ساکن و صلب و امین باش که تا در ره دین زیرکان با تو نیارند زد از علم نفس.سنائی. || (اِ) استخوانهای پشت از دوش تا بن سرین. ج، اَصْلُب، اصلاب. (منتهی الارب). مهره های پشت یعنی استخوان پشت. (غیاث اللغات). عظم من لدن الکاهل الی العجب. (قاموس): کعبه در ناف زمین بهتر سلاله ست از شرف کاندر ارحام وجود از صلب فرمان آمده. خاقانی. سالها باید آنکه مادر دهر زاید از صلب تو چو من فرزند.خاقانی. به ناف قبهٔ عالم به صلب قائم کوه به پشت راکع چرخ و به سجدهٔ مهتاب. خاقانی. از افق صلب شهریار مه نو آمد و عید جلال بر اثر آورد.خاقانی. چنگ در صلب و رحمها برزدی تا که شارع را بگیری از بدی.مولوی. گر ز پشت آدمی وز صلب او در طلب میباش هم در طلب او.مولوی. ز ابر افکند قطره ای سوی یم ز صلب آورد نطفه ای در شکم.سعدی. از آن سجده بر آدمی سخت نیست که در صلب او مهره یک لخت نیست. سعدی. نهد لعل و پیروزه در صلب سنگ.سعدی. || جای درشت سنگ ناک. (منتهی الارب). زمین درشت. (مهذب الاسماء). || زمین پست درشت. || حسب و شرف آبائی. || (اِمص) توانائی. (منتهی الارب).
[ صُ ] (اِخ) جوهری آرد که آن موضعی است به صَمّان. (معجم البلدان).
[ صُ ] (اِخ) کوهی است بنی مرةبن عباس را. (معجم البلدان).

کلمات هم‌قافیه با «صلب»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «لب» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید