معنی صلایة
6 بازدید
[ صَ یَ ] (ع اِ) صلاة. پیشانی. || سنگ پهن بوی سای. (منتهی الارب). مدق الطیب و قیل حجر یسحق علیه الطیب او غیره. ج، صُلیّ و صِلیّ. (اقرب الموارد). سنگی که بدست گرفته دارو سایند و سنگ پهن که بر آن دارو سایند. (غیاث اللغات). یکی از دو سنگ که بدان چیزها سایند و سنگ زیرین را فِهر گویند. (از بحر الجواهر). الفهر... یستعمل عند الاطباء للحجر الرقیق الذی تسحق به الادویة علی الصلایة. (اقرب الموارد): از برگ چون صحیفهٔ بنوشته شد زمین وز ابر چون صلایهٔ سیمین شد آسمان. فرخی. گرز او مغفر چون سنگ صلایه شکند در سرش مغز چو خایسک که خایه شکند. منوچهری. از غصه جزءجزء وجودم گره شده ست بازوی عیش نیست حریف صلایه ام. شیخ کاشی (از آنندراج).
کلمات همقافیه با «صلایة»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یة» برای سرودن شعر