معنی صلاصل
6 بازدید
[ صُ صِ ] (ع ص) حمار صلاصل؛ خر بسیار بانگ و فریاد. (منتهی الارب).[ صُ صِ ] (اِخ) آبی است عامر را در وادی که آن را جوف نامند. در آن خرمابن های بسیار و مزارع فراوان است. نصر گوید: آبی است بنی عامربن جذیمة از عبدالقیس را. گوید گروهی از عبدالقیس نزد عمر آمدند و دربارهٔ صلاصل از او داوری طلبیدند. یکی از آنان این ابیات را از تلید عبشمی بر وی برخواند و عمر آب را از فرزندان عامر دانست. و اول این ابیات این است: اتتنا بنوقیس بجمع عرمرم و شنٌ و ابناء العمور الاکابر فباتوا مناخ الصیف حتی اذا زقا مع الصبح فی الروض المنیر العصافر نشأنا الیها و انتضینا سلاحنا یمان و مأثور من الهند باتر و نبل من الرادی بایدی رماتنا و جرد کاشطار الجزور عواتر شفینا الغلیل من سمیر وجعون و افلتنا رب الصلاصل عامر و ایقن ان الخیل ان یعلقوا به یکن لنبیل الخَوْف بعداً أُآبر ینادی بصحراء الفروق و قد بدت ذری ضبع أن افتح الباب جابر. (معجم البلدان).[ صَ صِ ] (ع اِ) جِ صُلصُل. فاخته. (غیاث اللغات) (دهار). جِ صَلصال. رجوع به صلصال شود. || موهای پیشانی اسب. (غیاث اللغات) (آنندراج). || قدحها. (غیاث اللغات) (آنندراج).[ صَ صِ ] (اِخ) آبی است بنی اسمر از بنی عمروبن حنظلة را. (معجم البلدان).
کلمات همقافیه با «صلاصل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «صل» برای سرودن شعر