معنی واژه صل
6 بازدید
[ صِ ل ل ] (ع ص، اِ) مار یا مار باریک زردرنگ یا مار خرد که فسون نپذیرد. (منتهی الارب). مار کشنده. (دهار). مار باریک زرد. (اقرب الموارد). ماری است باریک و زرد که بمحض گزیدن بکشد. من این مار را در چهارمحال اصفهان میان شلم زار و چقاخور از راه کوهستانی دیدم به باریکی و زردی سبحه های شاه مقصودی است چنانکه گوئی روغنی است در شیشه. (مؤلف لغت نامه). و یقال انه لصل اصلال؛ یعنی او ماری است از مارها یعنی در خصومت و نزاع و جز آن بد بلائی است. (منتهی الارب). || بلد. || سختی. || مانند. همتا. || شمشیر بران. ج، اَصلال. (منتهی الارب).[ صِ ل ل ] (ع اِ) درختی است. || گیاهی است. (منتهی الارب). || و در اصطلاح تجوید علامت وصل است.[ صَ / صِ ل ل ] (ع ص، اِ) باران فراخ. || باران کم و پریشان، ضد است. || آواز آمین.[ صَ ل ل ] (ع ص) صاف و روشن کردن شراب را. || جدا کردن حبه را از خاک به ریختن آب. || رسیدن حادثه و بلا کسی را. (منتهی الارب).[ صُ ل ل ] (ع ص) برگردیده بو ومزه از گوشت و جز آن. (منتهی الارب).