معنی صقع
7 بازدید
[ صَ ] (ع مص) زدن کسی را و پا بر سر او زدن. (منتهی الارب). چیزی سخت بر جای کسی زدن. (مصادر زوزنی). بر میان سر زدن. (تاج المصادر بیهقی). || بر خاک انداختن کسی را. (منتهی الارب). || رسیدن کسی را آتش آسمان یا بیهوش کردن کسی را صاعقه. (منتهی الارب). || بانگ کردن خروس. (منتهی الارب) (مصادر زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). || صَقَعَ بِکَیّ؛ داغ کردن بر روی یا بر سر کسی. || سخت تیز دادن خر. پشک افتادن بر زمین. پشک زده شدن زمین. || رفتن یا مائل شدن از راه یا برگشتن از راه خیر و کرم. || بیهوش گردیدن. (منتهی الارب).[ صَ قَ ] (ع مص) میان سر اسب سپید شدن. (منتهی الارب). || فرو دریدن چاه. (منتهی الارب). ریهیده شدن چاه. (تاج المصادر بیهقی). || بند آمدن نفس از شدت سرما. شبه غم یأخذ النفس لشدة البرد. (اقرب الموارد). || گفته اند آن زدن بر هر چیز مصمت خشکی است و گفته اند زدن است به بسط کف. (منتهی الارب).[ صُ ] (ع اِ) کرانه. || گوشهٔ زمین. ج، اَصقاع. (منتهی الارب). ناحیت. (مهذب الاسماء). سوی. و رجوع به صقع واجب شود.
کلمات همقافیه با «صقع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «قع» برای سرودن شعر