معنی صقال
7 بازدید
[ صِ ] (ع مص) زدودن شمشیر و آینه و جز آن. (منتهی الارب) (غیاث اللغات). صیقل زدن. روشن کردن. || (اِمص) زدودگی. (منتهی الارب). روشنگری : پر صقالت بود روی از گشت چرخ گشت روی پر صقالت چون زگال. ناصرخسرو. ای گوهر معانی زان تیغ گوهری خنجر بده بحنجر بدگوهران صقال. ناصرخسرو. همچو این تاریک رویان روی من تیره بود و تارفام و بی صقال.ناصرخسرو. نه خنجر فهمم صقال دارد نه آتش طبعم شرار دارد.مسعودسعد. در صد مصاف معرکه گر کند گشته ام روزی به یک صقال بجای آیدم مضا. مسعودسعد. از مالشی که یافت دلم روشنی گرفت روشن شود هرآینه آیینه از صقال. مجد همگر. || (اِ) شکم. (منتهی الارب). الجنب و الخاصرة. (بحر الجواهر). || صقال الفرس؛ نیکو سیاست و صیانت کردن آن. (منتهی الارب).[ صَ قْ قا ] (ع ص) مهره زن. (مهذب الاسماء). مهره کش. (غیاث اللغات). || روشنگر یعنی آنکه آهن روشن کند. (مهذب الاسماء). شحاذ. جَلاّء.
کلمات همقافیه با «صقال»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ال» برای سرودن شعر