معنی صفینة
7 بازدید
[ صَ نَ ] (معرب، اِ) درخت ابهل را گویند و آن سرو کوهی است و به عربی عرعر خوانند. (برهان). معرب از سابینا. ابهل. ماهی مرز. رجوع به ابهل و ماهی مرز و حاشیهٔ برهان قاطع چ معین شود.[ صَ نَ ] (اِخ) نصرآبادی آرد: موضعی است به مدینه بین بنی سالم و قبا. (معجم البلدان).[ صُ فَ نَ ] (ع اِمصغر) تصغیر صَفَن. سفره ای است که بسان عیبه بود. (معجم البلدان).[ صُ فَ نَ ] (اِخ) بلدی است به عالیه از دیار بنی سُلَیم دارای خرمابن و ابونصر آرد: صفینه دهی است به حجاز بمسافت دو روز از مکه دارای خرمابن و کشت ها و مردم بسیار. کندی آرد: آن را کوهی است که ستار گویند و بر طریق زبیدیه است و چون حاج تشنه شوند بدان عدول کنند و عقبهٔ صفینه را حاج عراق پیمایند و (عبور از آن) دشوار است. (معجم البلدان): ز آب و خاک سارقیه تا صفینه پیش چشم بس دواءالملک و تریاقی که اخوان دیده اند. خاقانی.
کلمات همقافیه با «صفینة»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نة» برای سرودن شعر