معنی صفق
7 بازدید
[ صَ ] (ع مص) دست بر دست دیگری زدن در بیع یا بیعت. || فرود آمدن گروهی از اشخاص. || زدن مرغ هر دو بازو را که آواز برآید. || فروهشته شدن زهدان از بچهٔ ناقه تا اینکه بمیرد بچه. || رفتن و سیر کردن. || فراز کردن در را. || گشادن در را. از لغات اضداد است. (منتهی الارب). || فروخوابانیدن چشم را. (منتهی الارب) (تاج المصادر بیهقی). || جنبانیدن تارهای عود را. || جنبانیدن باد درختان را. || پر کردن کاسه را. || زدن کسی را با شمشیر. || از خنوری بخنوری دیگر کردن شراب را. || دست برهم زدن چندانکه آواز برآید. (منتهی الارب). دست برهم زدن. (تاج المصادر بیهقی) (مصادر زوزنی). || زدنی که آواز آن شنیده شود. (تاج المصادر بیهقی). || بازگردانیدن. (منتهی الارب). گردانیدن. (تاج المصادر بیهقی). واگردانیدن. (مصادر زوزنی). || (اِمص) فروختگی یا خریدگی. (منتهی الارب). || (اِ) جای. || روی کوه یا بن کوه. || رخسار اسپ. || آب زرد که از پوست نو تراود بعد از آنکه آب بر او پاشیده باشند. || بوی بد دباغ. || کرانهٔ هر چیزی. (منتهی الارب). رجوع به مادهٔ ذیل شود.[ صَ فَ ] (ع اِ) آخر دماغ. || کرانهٔ هر چیزی. || آب زرد که از چرم نو که بر آن آب ریخته باشند برآید. || بوی دباغ. || چرم ناپیراسته که از آن این آب تراود. || آب که در مشک نو بوی گرفته و زرد شده باشد. || آب که در مشک نو کرده بجنبانند تا زرد شود. (منتهی الارب). رجوع به مادهٔ قبل شود.[ صُ ] (ع اِ) کرانهٔ هر چیزی. (منتهی الارب).[ صُ فَ ] (ع اِ) جِ صَفوق است. رجوع به صفوق شود.[ صِ ] (ع اِ) یک در دروازه. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «صفق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «فق» برای سرودن شعر