معنی صفع
6 بازدید
[ صَ ] (ع مص) سیلی زدن کسی را یا نرم زدن پس گردن کسی را. (منتهی الارب). سیلی زدن. (دهار) (غیاث) (تاج المصادر بیهقی) (مصادر زوزنی). قفا که زنند کسی را. طپانچه زدن. مشت بر قفای کسی زدن. || (اِ) پشت گردنی : صدهزاران صفع را ارزانیم گر زبون صفعها گردانیم.مولوی. گفت صوفی را چه باک از صفع حیز با چنین بیمار کمتر کن ستیز. مولوی (مثنوی چ علاءالدوله ص ۵۴۷). بر قفای صوفی آن حیرت پرست راست می کرد از برای صفع دست.مولوی. رجوع به صفعة شود.
کلمات همقافیه با «صفع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «فع» برای سرودن شعر