معنی صفدر

معنی صفدر

7 بازدید
[ صَ دَ ] (نف مرکب) از هم درندهٔ صف. (غیاث اللغات). شکنندهٔ صف. برهم زنندهٔ صف لشکر در روز جنگ : گردون سازد همیشه کارت نیکو زیرا چون تو ندید شاهی صفدر.فرخی. که کن و بارکش و کارکن و راه نورد صفدر و تیزرو و تازه رخ و شیرآواز. منوچهری. به سحرگاهان ناگاهان آواز کلنگ راست چون غیو کند صفدر در کردوسی. منوچهری. قد چون تیرم کمان شد وز دو دیده خون گشاد دیده گوئی زخم تیر خسرو صفدر گرفت. مسعودسعد. فتح و ظفر هر دو دو رایت کشند در حشم صفدر طغرل تکین.انوری. سهم درگاه او خدنگ وبال بر پلنگان صفدر افشانده است.خاقانی. هندوی میراخورش دان آن دو صفدر کز غزا هفت دریا را به رزم هفتخوان افشانده اند. خاقانی. گر زال نهاد پر سیمرغ بر تیر هلاک صفدران را.خاقانی. نیمهٔ قندیل عیسی بود یا محراب روح یا مثال طوق اسب شاه صفدر تاختند. خاقانی. تاب وغا نیاورد قوت هیچ صفدری گر تو بدین مشاهده حمله بری به لشکری. سعدی. زآنکه پیش این سرافرازان همه افسانه شد آنچه کردند از دلیری صفدران باستان. سعید هروی (از ترجمهٔ محاسن اصفهان ص ۲۹). ... این سرور سریر سعادت و سیادت و صفدر و مهتر دست مسند سعادتست. (از ترجمهٔ محاسن اصفهان). گفت ما ترا در این میدان صفدر تصور کرده بودیم تو صف شکن بوده ای. (انیس الطالبین بخاری نسخهٔ خطی مؤلف). رجوع به صف و صف دری شود.
[ صَ دَ ] (اِخ) لقب علی علیه السلام است، و در تداول این لقب غالباً بدنبال حیدر آید: روشن و صافی و بی قرار تو گفتی هست مگر ذوالفقار حیدر صفدر. مسعودسعد. شیر خدا و صفدر میدان و بحر جود جان بخش در نماز و جهانسوز در وغا. سعدی. رجوع به حیدر صفدر شود.
[ صَ دَ ] (اِخ) دهی جزء بخش جعفرآباد شهرستان ساوه. جلگه و معتدل است. دارای ۵۳ تن و آب آن از قنات است. محصول آنجا غلات، پنبه، بنشن. شغل اهالی زراعت، گله داری. راه مالرو دارد. قشلاق عده ای از ایل به فدادی است. (فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۱).
[ صَ دَ ] (اِخ) یکی از شعرای هندوستان و از اهالی بلگرام بروایتی ساندی است. و در فرخ آباد درگذشته، از او است: چشم دارم که روم جانب سلطان نجف سرمهٔ دیده کنم خاک بیابان نجف. (از قاموس الاعلام ترکی).

کلمات هم‌قافیه با «صفدر»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «در» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید