معنی صفة

معنی صفة

7 بازدید
[ صِ فَ ] (ع مص) چگونگی کسی گفتن و آن مشتق از وصف است. (مقدمهٔ لغت میر سیدشریف). بیان کردن حال و علامت و نشان چیزی. (غیاث اللغات). بیان حال. وصف. صَوَر. مَثَل. (منتهی الارب). || (اِ) نشان. (مهذب الاسماء). || چگونگی. چونی. نعت. || پیرایه. ج، صفات. رجوع به صفت شود. - صفةالدنیا؛ اطلس جغرافیائی. (فهرست ابن الندیم در شرح حال قرةبن قمیط الحرانی چ مصر ص ۳۹۷). - صفت جمال زن با وی بگفتن؛ تشبیب. (تاج المصادر بیهقی). - صفت علاج کردن؛ استیصاف. || صفت با وصف در لغت مترادف است و معنی صفت بیان مجمل است و بیان اهلیت برای شی ء و بیان معنی در شی ء، و بعض متکلمان بین صفت و وصف فرق گذارده و گفته اند وصف قائم به موصوف است و صفت قائم به واصف و قول قائل «زیدٌ عالمٌ» وصف زید است به اعتبار آنکه آن کلام واصف است و صفت او نیست و علم وی که قائم بدوست صفت اوست نه وصف وی. (از کشاف اصطلاحات الفنون). || مراد به صفت در قول فقهاء «صفت صلوة» افعال واقعه در صلوة است، واجب باشد یا نه. (کشاف اصطلاحات الفنون). || صفت گاهی بر محمول اطلاق شود و گاه بر آنچه در مفهومیت مستقل نیست و ذات مقابل آن باشد و گاه بر خارج محمول اطلاق شود و مقابل آن جزء است. (از کشاف اصطلاحات الفنون). رجوع به وصف و نعت شود. || نسخهٔ طبیب. دستور طبیب : فلما قطع عنه (عن اسحاق بن عمران الطبیب) الرزق خرج الی موضع فسیح من رحاب القیروان و وضع هنا لک کرسیاً و دواة و قراطیس فکان یکتب الصفات کل یوم بدنانیر... (عیون الانباء ج ۲ ص ۳۶ س ۱۷). در ذیل قوامیس دزی «وصفة» بمعنی دوا آمده. (دزی ج ۲ ص ۸۰۹).
[ ] (اِخ) (برج کشیک) یکی از شهرهای کنعانیان است که بعد از مغلوبی مخروب گشت. (سفر اعداد ۲۱:۳ سفر داوران ۱:۱۷). و مجدداً آباد شده حرمه خوانده شد. (اول سموئیل ۳۰:۳۰). و یکی از شهرهای یهود است که در جنوب واقع و به شمعونیان داده شد. (صحیفهٔ یوشع ۱۲:۱۴ و ۱۹:۴). ربنسن این اسم را اسم گردنهٔ طولانی و سختی دانسته که آن را الصفه گویند و در حدود عربه بطرف کوهستان یهودا واقع میباشد لکن ربنسن و پلمر و ترمیل و غیره صفة را آثار مخروبهٔ وسیعی دانسته اند که به صباتا معروف است و فیمابین بئرالصبا و عین قادش واقع است. در همین صفة بود که اسرائیلیان چون میخواستند به قادش روند جواب داده شدند. (سفر اعداد ۱۴:۴۰-۴۵ و سفر تثنیه ۱:۴۴) (قاموس کتاب مقدس).
[ صُ فْ فَ ] (ع اِ) نشستنگاه سوار از زین اسب. (مهذب الاسماء). زین پوش. (مجمل اللغه). مِدرَعَة. (منتهی الارب). - صفةالدار؛ پیش دالان. (منتهی الارب). || ایوان مسقف. ایوان. بهو. سقف دار. بشکم : شه جم بر آن صفه رفتش ز راه بیاسود لختی در آن سایه گاه.فردوسی. آن کن که بدین وقت همی کردی هر سال خز پوش و به کاشانه شو از صفهٔ فروار. فرخی. به کاخ اندرون صفه های مزخرف در صفه ها ساخته سوی منظر.فرخی. چون میان سرای برسیدم یافتم افشین را بر گوشهٔ صدر نشسته و نطعی پیش وی فرود صفه باز کشیده. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۷۱). در این صفه خوانی نهاده بودند سخت بزرگ. (تاریخ بیهقی ص ۳۴۹). امیر سه شنبهٔ هژدهم شهر جمادی الاولی در این صفهٔ نو خواهد نشست. (تاریخ بیهقی ص ۳۴۹). پس از مجلس بار برنشست بمیدانی که نزدیک این صفه بود. (تاریخ بیهقی ص ۳۴۹). بازوی رسول گرفت، وی را از میان صفه نزدیک تخت آورد و بنشاند. (تاریخ بیهقی ص ۳۷۶). دو سه جای زمین بوسه داد و به رکن صفه بایستاد. (تاریخ بیهقی ص ۳۸۰). پیشگاه صفه قاضی صاعد برپا بخاست و بر تخت بالشی نهادند و بنشست. (تاریخ بیهقی ص ۵۶۵). و از آثار او در عمارت دنیا هیچ نیست جز قصر شیرین و آنجا که صفهٔ شبدیز گویند. (فارسنامهٔ ابن بلخی ص ۱۰۷). و سرایی کرد آنجا در پایان کوهی که در همه جهان مانند آن نبوده ست و صفهٔ این سرای آن است که در پایان کوه دکه ای ساخته است از سنگ خارا. (فارسنامهٔ ابن بلخی ص ۱۲۶). این است همان صفه کز هیبت او بردی بر شیر فلک حمله شیر تن شادروان. خاقانی. آستان خاص سلطان سلاطین داده بوس پس به بار عام پیش صفه مهمان آمده. خاقانی. صفهای مرغان کن نگه در صفه های بزم شه چون عندلیبان صبحگه فصال گلزار آمده. خاقانی. بهوش چو باغ رضوان یا صفهٔ سلیمان کز منطق الطیورش الحان تازه بینی.خاقانی. چندی نفس بصفهٔ اهل صفا زدم یک چند پی به دیر برهمن درآورم.خاقانی. و چون از دهلیز به صفه و از صفه بر غرفه آمد ماری سیاه دید کشته. (سندبادنامه ص ۱۵۲). اندر میان صفه نشینان خانقاه یک صوفی محقق پرهیزکار کو.عطار. چون روز برآمد به صفه باز شد و بر تخت نشست متفکر و متحیر و اندوهگین. (تذکرة الاولیاء). گر مرا نیز دستگه بودی بارگه کردمی و صفه و کاخ.سعدی. اوان منقل آتش گذشت و خانهٔ گرم زمان برکهٔ آبست و صفهٔ ایوان.سعدی. مردی نه ای و خدمت مردی نکرده ای وآن گاه صفّ صفهٔ مردانت آرزوست. سعدی. - صفةالدهر؛ پاره ای از زمان. (منتهی الارب). اندک از هر چیزی. - صفة السرج؛ پیش زین. (منتهی الارب). - صفهٔ حمام؛ سربینهٔ حمام. ایوانی که در آن رخت برکنند و پوشند، درون رفتن و بیرون شدن از حمام را.

کلمات هم‌قافیه با «صفة»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «فة» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید