معنی واژه صفا کردن
6 بازدید
[ صَ کَ دَ ] (مص مرکب) آشتی کردن. صلح کردن با: آنکه بی جرم برنجید و به تیغم زد و رفت بازش آرید خدا را که صفائی بکنیم.حافظ. بیار باده و آماده ساز مجلس عیش که شیخ صومعه با نفس خود صفا کرده ست. عرفی (از آنندراج). کاش آن شوخ جفاپیشه وفائی بکند با من بیدل و آرام صفائی بکند. امیر لاهیجی (از آنندراج). باز در خاطر من گذشت که اندک خصومتی بود و زود صفا کردیم. (انیس الطالبین نسخهٔ خطی کتابخانهٔ مؤلف ص ۱۱۶). || در تداول صوفیان گناباد نوعی مصافحه است که پنجه های یکدیگر را بهم داخل می کنند و هر یک دست دیگری را می بوسد. || در تداول عامه: مردن. فلان کس صفا کرد؛ مرد.