معنی صعدة
6 بازدید
[ صَ دَ ] (ع اِ) ماده خر. (منتهی الارب). || گورخر و گورخران. (غیاث اللغات). || آلت و دست افزار. (منتهی الارب). || (ص) نیزهٔ راست و راست رسته که محتاج به تثقیف نباشد. (منتهی الارب). رجوع به صعد شود. || زن راست قامت. ج، صَعدات. (منتهی الارب). زنی راست بالا. (مهذب الاسماء).[ صَ دَ ] (اِخ) آبی است میان دو علم بنی سلول. (منتهی الارب) (معجم البلدان).[ صَ دَ ] (اِخ) آبی است مر بنی عوف را. (منتهی الارب).[ صَ دَ ] (اِخ) نام اسب ذؤیب هلال است. || ماده بزی است. (منتهی الارب).[ صَ دَ ] (اِخ) یاقوت آرد: مخلافی است به یمن. بین آن و صنعاء شصت فرسنگ و بین آن و خیوان شانزده فرسنگ است. و از حسن بن محمد مهلبی آرد: صعدة شهری آبادان و پرجمعیت است با نعمت و خیری فراوان و بازرگانان از هر شهر روی بدانجا آرند و در آن دباغخانه ای برای ادیم و پوست گاو است که بکار نعل (کفش) رود و آن در اقلیم دوم است بعرض ۱۶ درجه و همهٔ ارتفاع آن صدهزار دینار است از آن شهر تا اعشبیه بیست و پنج میل است و از آنجا تا خیوان ۲۴ میل. (معجم البلدان). و در الحلل السندسیه آرد: آن بر ارتفاع ۲۲۱۶ گز از سطح دریا واقع است. (الحلل السندسیه ج ۲ ص ۱۱۱). و رجوع به سفرنامهٔ ناصرخسرو چ برلن ص ۹۶ و ۱۰۲ شود.
کلمات همقافیه با «صعدة»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دة» برای سرودن شعر