معنی صعبی
8 بازدید
[ صَ ] (حامص) صعوبت. صعب بودن. دشوار بودن. بزرگ بودن : از صعبی هزیمت و بیم نشابوریان که از جان خود بترسیدندی در آن رزان و باغها خود را افکندند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۴۳۶). یا بسبب صعبی درد، قوت آن اندام ساقط شود. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). طمع آسان ولی طلب صعب است صعبیِ یافت از طلب بتر است.خاقانی.
کلمات همقافیه با «صعبی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بی» برای سرودن شعر