معنی واژه صری
6 بازدید
[ صَ رْیْ ] (ع مص) بریدن چیزی را. (منتهی الارب). قطع کردن. (منتهی الارب). بریدن. (تاج المصادر بیهقی). || بند کردن منی را در پشت خود به اینکه بازایستد از نکاح. || صلح کردن. || جدا کردن دو خصم را از هم. || راندن و دفع کردن بدی و جز آن از کسی. || فراهم آوردن. || پناه دادن. || نجات بخشیدن کسی را. || بازداشتن. || نگاهبانی نمودن. (منتهی الارب). || واداشتن. (تاج المصادر بیهقی). || یاد گرفتن. || کارگذاری کردن. || پیش درآمدن. || پس ماندن. || بالارفتن. || فرود آمدن. از لغات اضداد است. || مهربانی نمودن. || محبوس ماندن در دست کسی به گرو یا عام است. یقال: صری فلان فی ید فلان اذا بقی محبوساً. (منتهی الارب).[ صَ را ] (ع اِ) بقیهٔ چیزی. (منتهی الارب). || (ص) لبنٌ صری؛ شیر برگشته مزه. (منتهی الارب). || آب ایستادهٔ رنگ و بوی برگردانیده. (منتهی الارب). || (مص) صری الماء صریً؛ برگشته رنگ و بوی گردید. (منتهی الارب).[ صُ رْ را ] (ع ص) ناقه و مانند آن که آن را نادوشیده باشند تا شیر در پستان وی جمع شود و بزرگ پستان و پرشیر نماید. (منتهی الارب).[ صِ رْ را ] (ع اِمص) (از نوع مضاعف) نیک عزیمت بر کاری. یقال: و اللََّه انها منی صری؛ ای عزیمة و جدّ. (منتهی الارب).[ صُ رْ را ] (ع اِمص) (از نوع مضاعف) نیک عزیمت بر کاری. (منتهی الارب).[ صَ ری ی ] (ع ص) اقدام کنندهٔ بر زن پدر خود. (منتهی الارب).[ صَ / صِ رْ ری ] (ع ص) (از نوع مضاعف) درهم صری؛ درم بانگ آور که بر ناخن زنند. (منتهی الارب). درمی بانگ کننده چون بیندازند. (مهذب الاسماء).