معنی صرعی
7 بازدید
[ صَ ] (ص نسبی) کسی که مرض صرع دارد. کسی که او را مرض صرع باشد. (غیاث) (آنندراج): بیهش نیم و چو بیهشان باشم صرعی نیم و بصرعیان مانم.مسعودسعد. شیفتم چون خری که جو بیند یا چو صرعی که ماه نو بیند.نظامی. برگ شاخ دگر چو آب حیات صرعیان را دهد ز صرع نجات.نظامی.[ صَ عا ] (ع ص، اِ) جِ صریع. انداختگان. افتادگان. (از منتهی الارب).[ صَ عَ ] (ع اِ) تثنیهٔ صَرْع. صَرْعان. بامداد و شبانگاه: اتیته صَرْعَیِ النهار؛ آمدم او را بامداد و شبانگاه. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).[ صِ عا ] (ع اِ) کار. (منتهی الارب). || انجام کار. (منتهی الارب). حالت کارهای مردم: ما ادری هو علی ایّ صرعی امره ای علی الاعطاء؛ ای لم یتبین لی امره علی الرد. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «صرعی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «عی» برای سرودن شعر