معنی صرع

معنی صرع

7 بازدید
[ صَ / صِ ] (ع مص) افکندن. (ترجمان جرجانی) (دهار). بیوکندن. (زوزنی). بر زمین افکندن کسی را. (منتهی الارب). افتادن و از پای درآمدن. || شعر را مصرع گردانیدن. دو مصراع گردانیدن بیت را. دو مصراع ساختن هر بیت را. (آنندراج). || صاحب دو در گردانیدن باب را. (منتهی الارب). در خانه را دو طاق گردانیدن.
[ صَ ] (ع اِ) مثل و مانند. || مقابل و برابر: هو صرع کذا؛ ای حذاؤه. || لنگهٔ چیزی. || بامداد و شبانگاه، یعنی از بامداد تا زوال یک صرع و از زوال تا غروب صرع دیگر. روز و شب: اتیته صرعی النهار؛ آمدم او را بامداد و شبانگاه. || گونه از گونه های چیزی. ج، اصرع. صروع. (منتهی الارب). نوع از هر چیزی. || ترکتهم صرعین؛ یعنی منتقل میشوند از حالی بحال دیگر. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || رنگ: هو ذو صرعین؛ دارای دو رنگ است. (از منتهی الارب).
[ صَ ] (ع اِ) بیماری تناوبی که با اختلاجات و تشنجات همراه است و حس و شناسائی فوراً و کاملا در آن مفقود میگردد. (ناظم الاطباء). اپیلپسیا. مرض کاهنی. (بحر الجواهر). آفت دیو. نام بیماری که اعضاء نفسانیة را از افعال بازدارد بازداشتنی ناتمام. (بحر الجواهر). مرضی است که مریض گاه گاه ناگهان بیفتد و اعضاء و تن او بپیچد و به اضطراب آید و در آن حال فاقد عقل باشد. بیماریی است که از باعث سدهٔ دماغی از خلط غلیظ حادث شود پس اعضاء نفسیه را از افعال وی منع غیر تام نماید. (منتهی الارب). نام مرضی که صاحب خود را بر زمین می افکند. بهندی آن را مرگی گویند. (غیاث اللغات). در لغت افتادن و نزد پزشکان عبارت است از بیماریی که حادث شود بسبب سُدّهٔ دماغیهٔ ناقصه که روح نفسانی را مانع از نفوذ شود، و از این رو اعصاب را بتشنج آورد بجهت انقباض مبدأ، و مانع گردد حس و حرکت و جنبش و انتصاب را. و این نام از قبیل تسمیهٔ ملزوم به اسم لازم باشد. و گاه این بیماری بنام ام الصبیان نامیده شود، بواسطهٔ آنکه اغلب عارض کودکان گردد و آن را مرض کاهنی نیز گویند، زیرا پاره ای از مصروعان اخبار بغیب کنند. و اینکه سُدّهٔ ناقصه در تعریف قید گردید برای آن است که اگر سُدّهٔ کامله باشد، ایجاد بیماری سکته کند. و این قید برای احتراز از سکته است. و صرع بلغمی و سوداوی هر دو باشد زیرا سُدّه از بلغمی و سوداوی خارج نباشد. و سدهٔ صفراوی کمتر یافت شود. و صرع دموی ممکن است باشد. کذا فی شرح القانونچه. (از کشاف الصطلاحات الفنون): کی ستاند حکیم فرزانه داروی صرع را ز دیوانه.سنائی. چو صرع آمیخت با عقلی نه سر ماند نه دستاری چو دزد آویخت بر باری نه خرماند نه پالانش. خاقانی. وینک خزان معزم عید است و بهر صرع بر برگ رز نوشته طلسم مزعفرش.خاقانی.
[ صُ رُ ] (ع اِ) جِ صروع. (منتهی الارب).
[ صُ ] (ع اِ) جِ صریع. (منتهی الارب). || دهانهٔ اسب. (دزی ج ۱ ص ۸۲۷).
[ صِ ] (ع اِ) مرد کشتی گیر. || تاه رسن. (منتهی الارب).

کلمات هم‌قافیه با «صرع»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «رع» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید