معنی صرصر

معنی صرصر

6 بازدید
[ صَ صَ ] (ع ص، اِ) باد سرد. (مهذب الاسماء). باد سخت. (دهار). باد سخت و سرد. (ترجمان جرجانی) (غیاث). || باد تند. تندباد. (غیاث). باد بلندآواز. (قاموس). باد شدیدآواز. باد سخت آواز. (منتهی الارب). || باد سخت سرد. (منتهی الارب): جمال خواجه را بینم بهار خرم شادی که بفزاید به آبانها و نگزایدش صرصرها. منوچهری. یکی پران تر از صرصر یکی بران تر از خنجر سیم شیرین تر از شکر، چهارم تلخ چون دفلی. منوچهری. هر دم بوزد بعادیان بر از مضرب حق باد صرصر.ناصرخسرو. خشم تو بخیزد همی چو صرصر احوال مرا پرغبار دارد.مسعودسعد. چون بگاه رزم زخم خنجر او برق شد ساعت حمله عنان رخش او صرصر گرفت. مسعودسعد. اندر تک، دورتاز چون صرصر در جولان گردگرد چون نکبا.مسعودسعد. هر پیل که ران تو برانگیخت بحمله با تازش صرصر شد و با گردش نکبا. مسعودسعد. از فزع راه گشته لرزان انجم وز شغب شب شده گریزان صرصر. مسعودسعد. بخواست جست ز من عقل و هش چو در من جست ز چپ و راست چو برق و چو صرصر آتش و آب. مسعودسعد. و چون صرصر و نکبا در سبسب و بیدا رفتن ساخت. (سندبادنامه ص ۵۸). کامکاری کی بود در پیش تیغت خصم را پایداری کی بود در پیش صرصر کاه را. معزی. پشه کی جولان کند جایی که باد صرصر است. معزی. تو تنها گر بکوشی با سپاهی چو قوم عاد بر بالای صرصر چنانشان بازگردانی که از بیم برادر سبق جوید بر برادر.ازرقی. شارشک پیل را بسنان بر زمین زند لیکن نه مرد پنجه و بازوی صرصر است. اثیر اخسیکتی. لنگر شکوه باد کند دفع پس چرا در چار لنگر است روان باد صرصرش. خاقانی. جز تیغ کفرشویش گازر که دیده آتش جز تیر دیده دوزش درزی که دیده صرصر. خاقانی. هود هدایت است شاه، اهل سریر عادیان صرصر رستخیز دان قوت رای شاه را. خاقانی. بیخ دل را چو ریح صرصر کند شاخ جان را ریاح بفرستد.خاقانی. دوران آفت است چه جوئی سواد دهر ایام صرصر است، چه سازی سرای خاک؟ خاقانی. خواستم کز پی صیدی بپرم باشه مثال صرصر حادثه نگذاشت که پر باز کنم. خاقانی. او هود ملت آمد بر عادیان فتنه الا سپاه خشمش من صرصری ندارم. خاقانی. رخش همام گفت که ما باد صرصریم مفلوج گشته کوه ز زور و توان ماست. خاقانی. بجز صرصر بادپایان شاه کس این گرد را برندارد ز راه.نظامی. بشبرنگی رسی شبدیز نامش که صرصر در نیابد گرد گامش.نظامی. در برگ ریز عمر عدو صرصر اجل نوروز را طبیعت فصل خزان نهاد. ؟ (از ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۱۵۹). گر بپرد پشه چندانی که هست کی کمال صرصرش آید بدست.عطار. جنگ جستن با ز خود افزون تری ماند بدان پشه را در سر خیالات نبرد صرصرست. عطار. باد صرصر کو درختان می کند با گیاه پست احسان می کند.مولوی. گرچه صرصر بس درختان می کند با گیاه سبز احسان می کند.مولوی. صرصر چو زند ببوستان گام هم پخته فتد ز شاخ و هم خام. امیرخسرو دهلوی. گویند اصل آن از صرر از ریشهٔ صرّ بمعنی سرد باشد که راء وسطی را به جنس فاء الفعل بدل کرده اند چنانکه در جف تجفجف کرده اند. ریح صرصر و صرة؛ سخت سرد. ابن السکیت گفته است: دربارهٔ ریح صرصر دو قول باشد: برخی آن را از صریر الباب یا از صرّة بمعنی صدا گرفته اند. (معجم البلدان): {/Bوَ أَمََّا عََادٌ فَأُهْلِکُوا بِرِیحٍ صَرْصَرٍ عََاتِیَةٍ . ۱-۷۶۹:۶/}(قرآن ۶۹/۶). {/Bإِنََّا أَرْسَلْنََا عَلَیْهِمْ رِیحاً صَرْصَراً فِی یَوْمِ نَحْسٍ مُسْتَمِرٍّ. ۱-۹۵۴:۱۹/}(قرآن ۵۴/۱۹). {/Bفَأَرْسَلْنََا عَلَیْهِمْ رِیحاً صَرْصَراً فِی أَیََّامٍ نَحِسََاتٍ . ۱-۷۴۱:۱۶/}(قرآن ۴۱/۱۶). || خروس. (منتهی الارب). || شتران عظیم. || نزدیک. ج، صراصر. (مهذب الاسماء).
[ صَ صَ ] (اِخ) دو ده است به بغداد علیا و سفلی و این بزرگتر است از علیا. (منتهی الارب). دو دیه از سواد بغداد است. صرصر علیا و صرصر سفلی و هر دو بر کرانهٔ نهر عیسی باشند و بسا آن را نهر صرصر خوانند و نهر را به آن دو نسبت داده اند. میان صرصر سفلی و بغداد دو فرسنگ باشد. عبیداللََّه بن حر گوید: و یوم لقینا الخثعمی و خیله صبرنا و جالدنا علی نهر صرصرا و یوماً ترانی فی رخاء و غبطة و یوماً ترانی شاحب اللون اغبرا. (معجم البلدان).
[ صَ صَ ] (اِخ) نام دو جایگاه بغداد است از نواحی صرصر علیا از قرای نهرالملک در طرف جنوبی سیب واقع است و سفلی شهرکیست در طرف شمالی آن و در طریق الحاج واقع شده و در پهلوی آن پلی از کشتیها ترتیب داده بودند برای رفتن بسیب ولی عبور و مرور از آنجا موجب اشکال بود لهذا ابن محاسن رحمه اللََّه پلی از آجر در آن موضع بنا کرد که پنج چشمهٔ بزرگ و کوچک داشت و خرج زیادی شد. این مکان بنام صرصرالدیر معروف است چونکه دیری هم در اینجا وجود داشته که اثرش تا کنون پایدار است. جماعتی از اکابر تجار از این محل ظهور کرده اند. (مراصد الاطلاع). در طریق حجاج از بغداد است، در گذشته «قصر الدیر» یا «صرصر الدیر» نام داشت. عده ای از تجار و اعیان از آن برخاسته اند. (معجم البلدان). و نیز رجوع به تاریخ گزیده ص ۲۷۱ و اخبار الدولة السلجوقیة ص ۱۳۹ و نزهة القلوب ص ۱۶۶ و ۲۱۰ و اخبار الحکماء قفطی ص ۴۳۱ شود.
[ ] (اِخ) در نسخهٔ حبیب السیر چ ۱ سنگی تهران آن را از بلاد اقلیم چهارم شمرده است و در چ خیام بشکل خرخیر نوشته شده است و با مقابله ای با معجم البلدان چ مصر ج ۱ ص ۲۹ که گوید: یبتدأ من ارض الصین و التبت و الختن و ما بینها من المدن... ظاهراً مصحف «ختن» باشد. رجوع به حبیب السیر چ ۱ تهران خاتمهٔ ص ۴۰۰ و چ خیام ج ۴ ص ۶۳۴ شود.
[ صُ صُ / صِ صِ ] (ع اِ) جانورکی است صرصورنام. (منتهی الارب). سوسک. سوسرک. سِمرگ. ج، صراصر. نوعی از حشرات دارای بالهائی که از جلو بهم افتاده و از عقب تا شده در تمام کرهٔ ارض منتشر است محل زندگی آنها در حفره هائیست که در زمین حفر کنند. ملخ سیاه که در زمین بانگ کند. (دهار). انطاکی گوید: حیوانی بزرگتر از مگس بلندآواز مخصوصاً در تاریکی در خانه ها یافت شود. خشک و گرم است در دوم، اگر خشک شود و با مثل آن فلفل ساییده شود و بیاشامند بادهای غلیظ و قولنج را بر طرف سازد پس از آنکه از علاج آن ناامید باشند. و اگر در روغن بجوشانند صمم را باز کند. گویند اگر در نی گذارده شود و در زیر متکای کسی که نداند بگذارند خواب را بر طرف سازد. (تذکرهٔ ضریر انطاکی ص ۲۲۸ - ۲۲۹). حیوانیست شبیه به ملخ و بسیار کوچک و در خانه ها شبها صدا بسیار میکند و در اصفهان زنجره و در تنکابن جیک نامند در دوم گرم و خشک و شرب خشک کردهٔ او از سه عدد تا ده عدد با هم عدد او فلفل جهت رفع قولنج صعب و ریاح غلیظ مجرب دانسته اند و مشوی او جهت درد مثانه و قطور جوشانیدهٔ او در روغن زیتون جهت گرانی سامعه نافع و چون دو سه عدد او را در میان نی و امثال آن گذاشته دهن انبوبه را بموم گرفته در زیر سر نایم گذارند و او نداند مانع خواب او گردد. (تحفهٔ حکیم مؤمن). زیز گویند و آن حیوانی است کوچک مانند ملخی کوچک که شب آواز کند و بشیرازی جرواسک گویند. و دیسقوریدوس گوید چون بریان کنند و بخورند درد مثانه را سود دهد. جالینوس گوید بعد از آنکه خشک شود کسی که قولنج داشته باشد یک عدد با یک دانهٔ فلفل بخورد. شربتی سه عدد از این حیوان بود یا پنج عدد یا هفت عدد یا مثل وی فلفل در وقت هیجان درد و صعوبت آن نافع بود. و صاحب منهاج گوید چون با زیت پزند و در گوش چکانند درد ساکن گرداند. (اختیارات بدیعی).

کلمات هم‌قافیه با «صرصر»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «صر» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید