معنی صرد
7 بازدید
[ صَ رَ ] (ع مص) سرمازده شدن. (منتهی الارب). || پشت ریش گردیدن اسب. (منتهی الارب). زخم شدن موضع زین. || پاره پاره برآمدن مسکهٔ مشک. (منتهی الارب). || بازماندن دل کسی از کسی و سرد شدن. (منتهی الارب). || درآمدن تیر و درگذشتن. (منتهی الارب). گذارده شدن تیر. || خطا کردن تیر. از لغات اضداد است. (منتهی الارب). || سرما یافتن.[ صَ ] (ع مص) گذارده شدن تیر. (تاج المصادر بیهقی). بگذشتن تیر و آنچ بدان ماند. (المصادر زوزنی). درگذرانیدن تیر از نشانه. (منتهی الارب). || سرما یافتن. (تاج المصادر بیهقی). سرد شدن. (المصادر زوزنی). || (ص) ساده. خالص از هر چیز. (منتهی الارب). || معرب سرد. سرما. برد. منه تقول: یوم صرد. (اقرب الموارد). || (اِ) جای بلند از کوه. || میخی که سرنیزه را بدان در نیزه محکم کنند. میخی در سنان که نیزه بدان منتظم گردد. || لشکر عظیم. لشکر گران. (منتهی الارب).[ صَ رِ ] (معرب، ص) معرب سرد. بسیار سرد. - یوم صرد؛ شدیدالبرد. (اقرب الموارد). || مرد توانا بر سرما. (منتهی الارب). || سرمازده. (مهذب الاسماء). الضعیف علی البرد. (از اقرب الموارد). || فرس صرد؛ اسب پشت ریش. || لبن صرد؛ شیر پریشان و پراکنده شده که بهم نشود. (منتهی الارب).[ صُ رَ ] (ع اِ) مرغی است که گنجشک را شکار کند. بفارسی ورکاک است. (منتهی الارب). شیر گنجشک. (زمخشری). کرکسه. (ربنجنی). مرغی است بزرگ سر که گنجشک را صید کند. (غیاث). سبزگرا. بزک. کزند. <۵۳۰۶۴۱۰۱۴۹۱۵۰۱>...ستوچه. کاک. (ترجمهٔ شافیه غیاث). ج، صردان. (زمخشری) (مهذب الاسماء) (منتهی الارب). طائر ابیض البطن اخضرالظهر ضخم المنقار یصطاد العصافیر، یصفر لکل طائر یرید صیده و هو طائر صام للََّه تعالی. (منتهی الارب). و یجمع علی صردان. قال ابن قتیبة: و سمی صرداً، حکایة لصوته. و سمی الواقِ بکسر القاف، و کنیته ابوکثیر. و هو طائر فوق العصفور نصفه ابیض و نصفه اسود، ضخم الرأس ضخم المنقار و البراثن، لایری الا فی شعفه او شجرة بحیث لایقدر علیه احد، و له صفیر مختلف. و من شأنه انه یصید العصافیر و ما فی معناها، فیصفر لکل طیر یرید صیده بلغته، یدعوه الی التقرب منه، فیثب علیه فیأکله، و العرب تتشأم به تنفر من صیاحه و هو مما وردت الشریعة بالنهی عن قتله. (صبح الاعشی ج ۲ ص ۸۰). || پشت اسب بعد از به شدن جراحت. سپیدی پشت ریش اسب که بعد از به شدن بماند. (منتهی الارب). نشان ریش اشتر. (مهذب الاسماء).[ صُ ] (اِخ) ابن شمیل بن ملیل بن عبداللََّه بن ابی بکربن کلاب کلابی. ادراک پیغمبر کرد، و نام فرزندش عبدالرحمان در کتب فتوح یاد شده و محدث مشهور (عبدبن سلیمان کلابی) شیخ بخاری از نوادگان اوست. ابن سعد او را در ترجمهٔ عبدة یاد کرده گوید: اسلام را درک کرد و اسلام آورد. (الاصابة ج ۳ ص ۲۵۹ قسم سوم).[ صُ رَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه ازدی. ابن حبان او را جرشی خوانده گوید: صحبت داشته. ابن اسحاق در مغازی گفته: صرد بنزد پیغمبر آمد و اسلام آورد و پیغمبر او را بر مسلمانان قوم خود امیر قرار داد و دستور جهاد مشرکان داد و سپس داستان دراز آن را نقل کرده گوید: و این به سال دهم هجرت بود. واقدی آرد: وقتی پیغمبر درگذشت صرد حاکم جرش بود. ابن شاهین و ابن سعد نیز او را یاد کرده اند. (الاصابة ج ۳ ص ۲۴۱ قسم اول). و در این سال (سال دهم هجرت) وفد ازد بریاست صرد با ده و اند تن بنزد پیغمبر آمد و اسلام آورد و پیغمبر او را بریاست مسلمانان قوم خود امارت داد و وی را بجنگ مشرکان فرمان داد. صرد طائفهٔ خثعم را در شهر جرش یک ماه محاصره کرد و سپس بصورت فرار عقب نشست و همینکه آنها از حصار بیرون آمدند دوباره بازگشت و بسیاری از ایشان را بکشت. اما مردم جرش در این وقت دو تن نماینده بنزد پیغمبر فرستاده بودند که با وی مذاکره کنند، پیغمبر خبر حرکت صرد را به ایشان داد و چون بازگشتند دیدند همان روز که پیغمبر خبر داده است یاران ایشان کشته شده اند. پس بمدینه بازگشته همگی مسلمان شدند و پیغمبر از ایشان حمایت کرد. (امتاع الاسماع ص ۵۰۵). و رجوع به قاموس الاعلام ترکی شود.
کلمات همقافیه با «صرد»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رد» برای سرودن شعر