معنی صرة
9 بازدید
[ صُ رْ رَ ] (ع اِ) همیان دراهم و مانند آن. (منتهی الارب). همیان زر. (دستورالاخوان). زر بسته در رگوی. (زمخشری). همیان. (غیاث اللغات). کیسه. (مهذب الاسماء). کیسهٔ زر. کیسهٔ سیم و زر: از زرد و سرخ مرد بنفریبد نا راست صرهٔ وی و قنطارش.ناصرخسرو. جز دین نستاند از کسی کابین راضی نشود بصدره و صره.ناصرخسرو. و اطراف چنان فراهم و منقبض که گوئی در صره بستی. (کلیله و دمنه). نقدی سره از آن صُره برداشتند. (کلیله و دمنه). و در صحبت او پنجاه صره و در هر صره ده هزار دینار حمل فرمود. (کلیله و دمنه). آن می و جام بین بهم گوئی دست شعوذه کرده ز سیم ده دهی صُرّهٔ زرّ شش سری. خاقانی. زر همچو گل ز صره از آن ریختم بخاک تا همچو غنچه با دل پرخون نیامدم.عطار. صرهٔ هزار دینار زر از روزن بیرون داشت. (گلستان). و آنکه پهلو تهی کند از کان صرهٔ سیم و زر کجا یابد.ابن یمین. و از جیب او صرهٔ دنانیر درافتاد که زیاده و بیشتر از خرج او بود. (تاریخ قم ص ۱۶۱). || بلغنده. (دستورالاخوان).[ صَ رْ رَ ] (ع اِمص) سختی اندوه. (منتهی الارب). || سختی جنگ. (منتهی الارب). || سختی گرما. (منتهی الارب) (دستورالاخوان). || (اِ) درختی است که بر آن شاخه های انگور آویخته باشد. (منتهی الارب). || بانگ و فریاد. (منتهی الارب). بانگ. (دستورالاخوان). || جماعت مردم و جز آن. (منتهی الارب). || گوسپندی که ندوشند آن را تا پستانش پر از شیر گردد. (منتهی الارب). || مهرهٔ افسون که بدان زنان مردان را بند کنند و حمله کنند. (منتهی الارب). خرزة للتأخید. (اقرب الموارد). || گلهٔ شتر. (دستورالاخوان). || (ص) ترشروی. (منتهی الارب).[ صِ رْ رَ ] (ع اِمص) سختی سرما یا سرما که کشت و نبات را بسوزد. (منتهی الارب). || (اِ) بانگ و آواز سخت. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «صرة»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رة» برای سرودن شعر