معنی صر
7 بازدید
[ صَ رر ] (ع اِ) دلو مسترخی و فروهشته شده که بر آن دسته بندند تا برابر گردد. (منتهی الارب). الدلو تسترخی فتصرّ؛ ای تشد و تسمع بالمسمع. (قطر المحیط) (تاج العروس). و المِسمَع عروة فی داخل الدلو بازائها عروة اخری. (تاج العروس). گوشهٔ دلو و دستهٔ سر دلو که رسن بدان بندند تا دلو برابر باشد. (منتهی الارب). و در اقرب الموارد این لغت را صُرّ ضبط کرده است. || (مص) ببستن سر صرهٔ زر. (مصادر زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). بستن همیان را. (منتهی الارب). || ببستن سر پستان. (تاج المصادر بیهقی) (مصادر زوزنی). بستن پستان ناقه را. (منتهی الارب). || راست کردن اسب و حمار گوش را تا بشنود. (منتهی الارب). راست بداشتن ستور گوش را. (تاج المصادر بیهقی) (مصادر زوزنی). || فریاد و بانگ سخت برآوردن. (منتهی الارب).[ صِ رر ] (ع اِ) سرمای سخت. (منتهی الارب) (دهار) (ترجمان علامهٔ جرجانی). سرمای سخت که کشت را بسوزد. (بحر الجواهر). شخته (؟). || (ص) ریحٌ صر؛ باد سخت بانگ. || باد نیک سرد. (منتهی الارب) (قطر المحیط). باد سرد. (دهار). || (اِ) مرغی است زردرنگ کوچک مثل گنجشک. (منتهی الارب). زردوک. || (اِمص) سختی سرما. (منتهی الارب) (قطر المحیط).
کلمات همقافیه با «صر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «صر» برای سرودن شعر