معنی صدیق
11 بازدید
[ صَ ] (ع ص، اِ) دوست. (منتهی الارب) (ربنجنی) (مهذب الاسماء) (ترجمان علامهٔ جرجانی). ج، اصدقاء. صُدَقاء. صُدقان. جج، اصادق. (منتهی الارب). دوست خالص ضد عدوّ. یکدل. یکدله. هوالذی لم یدع شیئاً مما اظهره باللسان الا حققه بقلبه و عمله. (تعریفات جرجانی): چون ایشان را درنگری باز چون ایشان زودزود خدمتکاران صدیق درگاه دربایست بدست نیایند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۶۶). چون نیندیشی از آن روز که دستت نگرد نه رفیق و نه ندیم و نه صدیق و نه حمیم. ناصرخسرو.[ صَ ] (اِخ) دهی از دهستان باراندوزچای بخش حومهٔ شهرستان ارومیّه ۱۵هزارگزی جنوب باختری اورمیه. ۲هزارگزی جنوب راه ارابه رو زیوه. کوهستانی. سردسیر. سالم. سکنهٔ آن ۲۵ تن. آب آن از چشمه. محصول آن غلات، توتون. شغل اهالی زراعت و گله داری صنایع دستی جاجیم بافی. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۴).[ صُ دَ ] (اِخ) کوهی است. (معجم البلدان).[ صُ دَ ] (ع اِ مصغر) تصغیر صدق (ضد کذب). (معجم البلدان).[ صُ دَ ] (اِخ) ابن موسی. محدث است. (منتهی الارب).[ صِ دْ دی ] (ع ص) مرد بسیارصدق. دائم الصدق. آنکه قول خود را بفعل خود راست گرداند. (منتهی الارب). سخت راستگو. (ترجمان علامهٔ جرجانی) (مهذب الاسماء). بسیار راستگو. (غیاث اللغات): توفیق رفیق اهل تصدیق شود زندیق در این طریق صدیق شود.خاقانی. اندر این هفته هشت نه صدیق مصطفی را بخواب دیده ستند.خاقانی. || کسی را گویند که در تصدیق آنچه بر رسول خدا صلی اللََّه علیه و سلم آمده است کامل بود بعلم قول و فعل بصفاء باطن و قربی که او راست بباطن پیغمبر و بدین جهت است که در کتاب خدا مرتبه ای بین نبی و صدیق فاصله نشده است که فرماید: {/Bفَأُولََئِکَ مَعَ اَلَّذِینَ أَنْعَمَ اَللََّهُ عَلَیْهِمْ مِنَ اَلنَّبِیِّینَ وَ اَلصِّدِّیقِینَ وَ اَلشُّهَدََاءِ وَ اَلصََّالِحِینَ . ۷-۲۰۴:۶۹/}(قرآن ۴/۶۹) (کذا فی اصطلاحات الصوفیة از کشاف اصطلاحات الفنون).[ صِ دْ دی ] (اِخ) یکی از درجات خمسهٔ دینی مانویه است: معلمین درجهٔ اول مشمسین. دویم قسسین. سوم صدیقین...[ صِ دْ دی ] (اِخ) لقب ابوبکربن ابی قحافة است : وگر بصدق بماندی کسی بدین صدیق وگر بعدل بماندی کسی بدین عمر. ناصرخسرو. صدیق بصدق پیشوا بود فاروق ز فرق هم جدا بود.نظامی. تریاک در دهان رسول آفرید حق صدیق را چه غم بود از زهر جانگزا.سعدی. رجوع به ابی بکربن ابی قحافة شود.[ صِ دْ دی ] (اِخ) لقب یوسف پیغامبر: یوسف صدیق چون بربست نطق از قضا موسی پیغمبر بزاد.خاقانی. خاقانیا چه ترسی از اخوان گرگ فعل چون در ظلال یوسف صدیق دیگری.خاقانی. آن را که بصارت نبود، یوسف صدیق جائی بفروشد که خریدار نباشد.سعدی. رجوع به یوسف شود.[ صِ دْ دی ] (اِخ) در بعضی مآخذ محرف زندیق (مانوی) آمده است. رجوع به مانی و مانویان شود.[ صِ دْ دی ] (اِخ) مکنی به ابوهند. تابعی است. (منتهی الارب).[ صُ دَیْ یِ ] (ع اِ مصغر) تصغیر صدیق است. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «صدیق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یق» برای سرودن شعر