معنی صدع
7 بازدید
[ صَ ] (ع مص) شکافتن چیزی را یا دو پاره ساختن چیزی را چنانکه جدا نگردد. (منتهی الارب). شکافتن. (ترجمان علامهٔ جرجانی) (مصادر زوزنی) (تاج المصادربیهقی). || دو گروه کردن گوسفندان را. (منتهی الارب). بدو فرقت کردن گوسفند. (تاج المصادر بیهقی). || قصد کسی را کردن جهت کرم و جود او. || سخن حق را آشکارا گفتن. || کار را به محل او رسانیدن. (منتهی الارب). || فرمان بجای آوردن. (ترجمان علامهٔ جرجانی) (مصادر زوزنی). || آشکارا کردن. پیدا کردن. (منتهی الارب) (تاج المصادر بیهقی). || حکم راست دادن. (منتهی الارب). || میانه راه رفتن. || خواستن چیزی را. || ممتاز ساختن حق را از باطل. (منتهی الارب). || (اِ) شکاف. (منتهی الارب) (ترجمان علامهٔ جرجانی) (مهذب الاسماء). ترک. || فرقه و گروه از هرچیزی. || گیاه. منه: و الارض ذات الصدع. سمیت بذلک لانه یصدع الارض ای یشقها. (منتهی الارب). گیاه. (ترجمان علامهٔ جرجانی). نبات. (مهذب الاسماء). || بز کوهی و آهو و گورخر و شتر جوان قوی و توانا. (منتهی الارب). بز کوهی نه بزرگ و نه خرد. (مهذب الاسماء). || یقال: الناس علیه صدع واحد؛ یعنی مردم بر وی جمع اند بدشمنی. || مرد نازک بدن لطیف اندام. (منتهی الارب).[ صَ دَ ] (ع اِ) بز کوهی و آهو و گورخر و شتر جوان قوی و توانا. || مرد نازک بدن لطیف اندام. || ریم و چرک آهن. || میانهٔ میان دو چیز از هر نوع که باشد مثلاً میانهٔ دو دراز و کوتاه و میانهٔ دو جوان و پیر و میانهٔ دو فربه و لاغر و میانهٔ دو کلان و خرد. (منتهی الارب). الشی ء المتوسط بین الطویل و القصیر و الفتی و المسن. (قطر المحیط).[ صِ ] (ع اِ) جماعت مردم. || پاره ای از هر چیزی. (منتهی الارب).[ صُ دُ ] (ع اِ) جِ صدیع. (منتهی الارب). رجوع به صدیع شود.
کلمات همقافیه با «صدع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دع» برای سرودن شعر