معنی صداق
8 بازدید
[ صَ / صِ ] (ع اِ) کابین زن. ج، صُدق. صُدُق. (منتهی الارب). کابین و مهر زن. (غیاث اللغات). کاوین. (مهذب الاسماء) (ربنجنی). مهر. (صراح). کابین. (دهار) (ربنجنی). صدقة. (مهذب الاسماء) (منتهی الارب). دست پیمان. (منتهی الارب). نحلة. شیربها. بضع : عروس طبع بر او عقد بستم از سر عقل بدان صداق که از اهتمام او زیبد.خاقانی. بیش احتمال جور و جفا بردنم نماند بیزاریم بده که نمیخواهمت صداق.سعدی. || دیوان صداق ؛ دیوانی که مخارج دربار را در دفاتر آن ثبت می کردند: چنان خواندم در اخبار خلفا که یکی از دبیران میگوید که بوالوزیر دیوان صداق و نفقة بمن داد، در روزگار هارون الرشید یک روز... جریدهٔ کهن تر من بازمی نگریستم در ورقی دیدم نبشته بفرمان امیراالمؤمنین بنزدیک... جعفربن یحیی... لامعهٔ برده آمد از زر چندین و از سیم چندین. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۹۰).
کلمات همقافیه با «صداق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اق» برای سرودن شعر