معنی صخرة
7 بازدید
[ صَ رَ ] (ع اِ) سنگ بزرگ سخت. (منتهی الارب). سنگ بزرگ و سخت. (مهذب الاسماء). سنگ. (ترجمان علامهٔ جرجانی). سنگ بزرگ. (غیاث اللغات). خرسنگ. تخته سنگ. گران سنگ. رضمة جلمد. لر: چو کوشم نهم بر سر سدره پای چو خواهم کنم در دل صخره جای.نظامی.[ صَ رَ ] (اِ خ) سنگی است در بیت المقدس و آن را صخرهٔ صَمّاء نیز گویند. (غیاث اللغات). سنگی است در بیت المقدس مانند حجرالاسود مکه، مزار است و چون حجرین گویند مراد آن صخرة و حجرالاسود است. رجوع به فهرست سفرنامهٔ ناصرخسرو و رجوع به نزهةالقلوب ج ۳ ص ۱۷ شود. این پرده گرنه صخرهٔ کعبه است پس چرا لب های عرشیان همه بوسه ستان اوست. خاقانی. آستان حضرتش را از شرف صخره و محراب اقصی دیده ام.خاقانی. به بیت المقدس و اقصی و صخره بتقدیسات انصار و شلیخا.خاقانی.[ صَ رَ ] (اِخ) وی خواهر حصین عمری است که از فتاکان بود و با کمک اُخینس جهنی، مردی بازرگان از مردم کنده را بکشتند و مال او را قسمت کردند، سپس اخینس حصین را بفریفت و او را بکشت. چون دیری بگذشت و از حصین خبری بازنیامد صخرة خبر وی از همسایگان خود مراح و جرم بپرسید و چون اخینس این بشنید گفت : ... کصخرة اذ تسائل فی مراح و فی جرم و علمهما ظنون تسائل عن حصین کل رکب و عند جهینة الخبرالیقین. (عیون الانباء ج ۱ ص ۱۸۲).[ صَ رَ ] (اِخ) از اقالیم اکشونیه است به اندلس. (معجم البلدان).
کلمات همقافیه با «صخرة»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رة» برای سرودن شعر