معنی صحو
8 بازدید
[ صَ حْ وْ ] (ع مص) هوشیاری. هوشیار شدن از مستی. (منتهی الارب) (غیاث اللغات). از مستی بهوش آمدن. (دهار) (تاج المصادر بیهقی) (مصادر زوزنی). مقابل سکر و مستی. || و در اصطلاح اهل تصوف عبارت است از معاودت قوت تمیز و رجوع احکام جمع و تفرقه با محل و مستقر خود. (از نفائس الفنون). صحو در اصطلاح صوفیه گم و نابود کردن اوصاف و عادات و سکر بمعنی استیلای سلطان حال است، و بعضی گفته اند صحو عود کردن بطرف ترتیب افعال، و فنا سقوط اوصاف بشری است. (از غیاث اللغات). و در تعریفات آرد: صحو بازگشت عارف است باحساس پس از غیبت و زوال احساس وی و کمترین درجه اندر صحو رؤیت بازماندگی بشریت بود. (کشف المحجوب هجویری ص ۲۳۲): موج خاکی فهم و وهم و فکر ماست موج آبی صحو و سکر است و فناست. مولوی. جملهٔ ذرات در وی محو شد عالم از وی مست گشت و صحو شد. مولوی. ای تو نارسته از این فانی رباط تو چه دانی صحو و سکر و انبساط.مولوی. باز آن جان چون بحق او محو شد بازماند از سکر و سوی صحو شد.مولوی. || ترک دادن نادانی جوانی و کودکی و باطل را. || رفتن سردی. (منتهی الارب). || رفتن ابر یا پریشان شدن آن. (منتهی الارب). بشدن میغ. (تاج المصادر بیهقی). - یومٌ صحو؛ روز بی میغ. (مهذب الاسماء). || پدید آمدن طریق. (مصادر زوزنی).
کلمات همقافیه با «صحو»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «حو» برای سرودن شعر