معنی صحصح
6 بازدید
[ صَ صَ ] (ع ص) زمین گشادهٔ هموار. (منتهی الارب). زمین هموار. (مهذب الاسماء). || باطل از هر چیزی. ج، صحاصح. (منتهی الارب).[ صَ صَ ] (اِخ) موضعی است به بحرین. (منتهی الارب) (معجم البلدان).[ صَ صَ ] (اِخ) پدر قومی از تیم است. (منتهی الارب).[ صَ صَ ] (اِخ) پدر محرز که یکی از بنی تیم اللََّه بن ثعلبة است. (منتهی الارب).[ صَ صَ ] (ع اِخ) پدر قومی از طی است. (منتهی الارب).[ صَ صَ ] (اِخ) نام مردی است که در عهد رشید در جزیره ای خروج کرد و بر دیار ربیعة دست یافت و رشید کس بجنگ او فرستاد و به سال ۱۷۱ هـ . ق. بقتل رسید. (ضحی الاسلام ج ۳ ص ۳۳۹).[ صُ صُ ] (ع ص) رجل صحصح، کهدهد؛ مرد رسا، دانای امور، باریک بین. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «صحصح»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «صح» برای سرودن شعر