معنی صحر
6 بازدید
[ صَ ] (ع مص) پختن چیز را. || بجوش آوردن آفتاب دماغ کسی را و اذیت دادن آنرا. (منتهی الارب). || گرم کردن شیر تا سوخته شود. (تاج المصادر بیهقی).[ صُ ] (اِخ) وی دختر لقمان است و برادر او را لقیم نام بود. و لقیم و صحر بغارت شدند و شتران بسیار یافتند و لقیم بخانه شد و صحر شتری از آن لقیم را بکشت و پدر خویش لقمان را طعامی ساخت و لقمان چون دانست شتر از آن لقیم است از رشکی که بر فرزند خود میبرد دختر را چنان بزد که درگذشت و این عقوبت مثل گشت هر که را عقوبت بیند و او را گناهی نبود. و گویند ما لی ذنب الا ذنب صحر. و رجوع به البیان و التبیین چ مطبعهٔ رحمانیه ج ۳ ص ۲۷ شود.[ صَ حَ ] (ع اِ) سرخی سپیدی آمیخته. (منتهی الارب).[ صُ حَ ] (ع اِ) جِ صحرة. رجوع بدان لغت شود.
کلمات همقافیه با «صحر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «حر» برای سرودن شعر