معنی صحاری
9 بازدید
[ صَ / صَ را ] (ع اِ) جِ صحراء. (منتهی الارب) (غیاث اللغات): تو نیز تجربت کن تا دستبرد بینی تا بردوم بشعرت چون باد بر صحاری. منوچهری.[ ] (اِخ) ابن شبیب بن یزید. ابن اثیر در وقایع سال ۱۱۹ هـ . ق. گوید: در این سال صحاری در ناحیت جبل خروج کرد و نزد خالد (بن عبداللََّه قسری) شد و از او در باب فریضه پرسش کرد. خالد گفت پسر شبیب را با فریضه چه کار است؟ پس صحاری برفت و خالد پشیمان شد و از فتنهٔ او بترسید و کس بطلب وی فرستاد. لیکن صحاری بازنگشت و به جبل شد و بدانجا جمعی از بنی تیم اللات بن ثعلبة بودند. صحاری ماجرا بدیشان بگفت و آنان او را گفتند از پسر نصرانیه چه امید میداری؟ بهتر بود که با شمشیر بر سر او شوی و او را بکشی. صحاری گفت بخدا من فریضة را طالب نبودم و همی خواستم نزد او روم تا مرا انکار نکند، سپس وی را بخون فلان... که صبراً بدست او بقتل رسید بکشم و آنان را بخروج خواند و سی کس پیرو او شدند و خبر وی بخالد رسید، و او سپاهیان در پی صحاری فرستاد و در ناحیت مناذر با او روبرو شدند و صحاری جنگی سخت کرد و خود و یاران او کشته شدند. (کامل ابن اثیر چ مطبعهٔ ازهریه ج ۵ ص ۱۰۰).
کلمات همقافیه با «صحاری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر