معنی صبیح
7 بازدید
[ صَ ] (ع ص) خوبرو و سفیدرنگ. ضد ملیح که سبزه رنگ و نمکین باشد. (غیاث اللغات). خوبرو. (دهار). صاحب جمال. (منتهی الارب). جمیل. زیباروی. وضی ءالوجه. خوبروی. خوشگل: وجه صبیح؛ روئی نیکو. (مهذب الاسماء).[ صَ ] (اِخ) وی یکی از متأخران شعرای عثمانی و از مردم استانبول و از کتاب گمرک غلطه است و به سال ۱۱۹۸ هـ . ق. درگذشت. غزلیات و قصائد و تواریخ جامع و دیوان مرتبی دارد. (قاموس الاعلام ترکی).[ صَ ] (اِخ) وی از اصحاب پیغمبر و آزادکردهٔ سعیدبن العاص اموی است. او هنگام تدارک سفر بدر بیمار شد و پیغمبر ابوسلمةبن عبدالاسد را فرمود که بر شتر او نشست و در غزوات دیگر خود وی حاضر بود. (قاموس الاعلام ترکی).[ صَ ] (اِخ) وی از صحابه و آزادکردهٔ حویطب بن عبدالعزیز و جد مادری محمدبن اسحاق است وآیهٔ شریفهٔ: {/B«وَ اَلَّذِینَ یَبْتَغُونَ اَلْکِتََابَ مِمََّا مَلَکَتْ أَیْمََانُکُمْ فَکََاتِبُوهُمْ إِنْ عَلِمْتُمْ فِیهِمْ خَیْراً» ۱۲-۲۳۲۴:۳۳/}(قرآن ۲۴/۳۳) دربارهٔ او نازل شده است. (قاموس الاعلام ترکی).[ صَ ] (اِخ) وی یکی از اصحاب پیغمبر و آزادکردهٔ ام المؤمنین ام سلمة و راوی حدیث مشهور: «انا حرب لمن حاربکم و سلم لمن سالکم» دربارهٔ علی و فاطمه و حسن و حسین است. از وی حفید او ابراهیم از فرزند او عبدالرحمان روایت کند. (قاموس الاعلام ترکی).[ صَ ] (اِخ) ابن المحرث مکنی به ابومریم الحنفی. صحابی است.[ صَ ] (اِخ) ابن قاسم کوفی مکنی به ابوالجهم. تابعی است.[ صَ ] (اِخ) مکنی به ابواحمد. تابعی است.[ صَ ] (اِخ) مکنی به ابوالوسیم. تابعی و محدث است.
کلمات همقافیه با «صبیح»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یح» برای سرودن شعر