معنی صبوحی

معنی صبوحی

5 بازدید
[ صَ ] (حامص) به وقت صبح شراب خوردن. (غیاث اللغات). غارج. صبا شریه. || (ص نسبی، اِ) شراب بامداد. (غیاث اللغات): هر صبح را ز بهر صبوحی طلب کنند زیرا ندیم رود و می لعل و ساغرند. ناصرخسرو. شبانگه بس گران باشی بخسبی بی نماز آنگه چو صعوه مر صبوحی را سبک باشی سحرگاهان. ناصرخسرو. ای ساقی الغیاث که بس ناشتالبیم زآن می بده که دی بصبوحی چشیده ایم. خاقانی. کرده سی روزه قضای عرشت اندر یک صبوح وآتشی زآب صبوحی در جهان انگیخته. خاقانی. ز آه سبوح زنان راه صبوحی بزنند دیو را ره زدن روح چه یارا بینند.خاقانی. شرط صبوحی بود گاو زر و خون رز خون سیاوش بریز گاو فریدون بیار. خاقانی. جام صبوحی ده قوی، چون صبح بنمود از نوی بوئی چو باد عیسوی، رنگی چو اشک مریمی. خاقانی. نه از کاس نوشم نه از کس نیوشم صبوحی میی بوالفتوحی سماعی.خاقانی. در صف دریاکشان بزم صبوحی جام چو کشتی کش خرام برآمد.خاقانی. تو می خور صبوحی ترا از فلک چه که چون غول نیرنگ الوان نماید.خاقانی. شاهد سرمست من صبح درآمد ز خواب کرد صراحی طلب دید صبوحی صواب. خاقانی. آتش می ده بصبوحی که عمر میگذرد زود چو دود ای غلام.عطار. برمی زند ز مشرق شمع فلک زبانه ای ساقی صبوحی درده می شبانه.سعدی. یاران صبوحیم کجایند تا دردسر خمار گویم؟سعدی. بمطربان صبوحی دهیم جامهٔ چاک بدین نوید که باد سحرگهی آورد.حافظ.
[ صَ ] (اِخ) شاعری است. و صاحب آتشکده گوید بعضی او را بدخشانی شمرده اند اما چون بهروی مشهور بوده است بنام او در اینجا رقمی شد. گویند بعزم سیاحت به هندوستان رفته در آنجا وفات یافت. از اوست: چنان از ناله شب دل تنگ سازم پاسبانش را که برخیزد رود با من گذارد آستانش را. زیر لب دشنام ای نامهربان دادی مرا کشته بودی از تغافل باز جان دادی مرا. (از آتشکدهٔ آذر ذیل شعرای هرات). صاحب قاموس الاعلام گوید: وی در بخارا به تحصیل پرداخت سپس بحج رفت و به سال ۹۷۲ هـ . ق. درگذشت. او بشرابخواری ولع تمام داشت و شیخ فیضی تاریخ وفات او را «صبوحی میخوار» گفته است. مسیو ویلیام بیل در تألیف خود موسوم به «تراجم احوال شرقیون» گوید: «وی یکی از شعرای منسوب به اکبرشاه است» و او نیز گفتهٔ صاحب آتشکده را تأیید میکند. از اوست: خیالت در نظر آورده می گویم وصال است این وصالت را تمنا می کنم اما خیال است این.
[ صَ ] (اِخ) شاعری است. و صاحب آتشکده گوید شعر بسیاری در مثنویات گفته و این شعر در وصف اصفهان ازوست: چه شهری ز وسعت برون از گمان نگین دان و فیروزهٔ آسمان. (آتشکدهٔ آذر ذیل شعرای جرفادقان). و رجوع به قاموس الاعلام ترکی شود.
[ صَ ] (اِخ) شاعری است. و صاحب مجالس النفائس آرد که وی شیرازی است و نانوائی میکرد و هرچه هرروزه از دکان حاصل میکرد در راه درویشان و دردمندان صرف میکرد؛ و شعر او نیکوست. از اوست: عاشق سرگرم او خشتی که زیر سر نهاد سوخت چندانی که آخر سر به خاکستر نهاد. هرجا سیاهیی که ز داغ تو اوفتاد برداشت عاشق تو و بر چشم خود نهاد. و او راست: مقصودطلب قدر رخ زرد چه داند؟ هر بوالهوسی چاشنی درد چه داند؟ (مجالس النفائس ص ۳۸۸).
[ صَ ] (اِخ) معروف به عبدی الظریف. او را دیوانی است. (کشف الظنون).

کلمات هم‌قافیه با «صبوحی»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «حی» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید