معنی صاف

معنی صاف

60 بازدید
(از ع، ص) مخفف صافی. (غیاث اللغات). مخفف صافٍ (صافی)، نعت فاعلی از صفو. روشن. خالص. بی دُرد. ناصع : ز خون دشمن او شد به بحر مغرب جوش فکند تیر یمانیش رخش بر عمان به بحر عمان زان جوش صاف شد لؤلؤ به بحر مغرب زان جوش سرخ شد مرجان. عنصری. در حالی که روشن گردانیده بود خدای تعالی بصیرتهای ایشان را و صاف ساخته بود خاطرهای آن جماعت را... (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۱۲). چون ندانی که چه چیز است همی بوی بهشت نشناسی ز می صاف همی تیره خلاب. ناصرخسرو. گشت آب پر از نم و کدر صاف گر گشت هوای صاف پرنم.ناصرخسرو. نیکوئی کن رسم بدعهدی رها کن کز جفا دُرد با عاشق دهند و صاف با دشمن کشند. خاقانی. می که دهی صاف ده چو آتش موسی زو دم خاقانی آب خضر بزاده. خاقانی. برمشوران تا شود این آب صاف و اندر او بین ماه و اختر در طواف.مولوی. بیا که وقت شناسان دو کون نفروشند به یک پیاله می صاف و صحبت صنمی. حافظ. کنون که بر کف گل جام بادهٔ صاف است به صدهزار زبان بلبلش در اوصاف است. حافظ. آن حریفی که شب و روز می صاف کشد بود آیا که کند یاد ز دُردآشامی.حافظ. که ای صوفی شراب آنگه شود صاف که در شیشه بماند اربعینی.حافظ. من دوستدار روی خوش و موی دلکشم مدهوش چشم مست و می صاف بیغشم. حافظ. پیر مغان ز توبهٔ ما گر ملول شد گو باده صاف کن که به عذر ایستاده ایم. حافظ. مجوی عیش خوش از دور باژگون سپهر که صاف این سرخم جمله دردی آمیز است. حافظ. ای مه برج منزلت چشم و چراغ عالمی بادهٔ صاف دایمت در قدح و پیاله باد.حافظ. || شراب صافی. بادهٔ بی دُرد: ای که منعم کنی از عشق و ملامت گوئی تو نبودی که من این صاف محبت خوردم. سعدی. || مسطح. هموار. || آسمان صاف؛ بی ابر و باز. - سینه را صاف کردن؛ روشن کردن سینه را تا آواز نیکو برآید یا تنفس آسان شود.
(ع ص) (از «ص وف») کبش صاف؛ قچقار بسیارپشم. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). اَصْوَف. صائف. صَوِف. صوفانی.
(ع ص) (از «ص ی ف») صائف. یوم صاف؛ روز گرم. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). و آن مخفف صائف است. (از اقرب الموارد).
[ صاف ف ] (ع ص) نعت فاعلی از صفّ. صف کشنده. رجوع به صافات شود.
(اِخ) کوهی است در تهامة مر بنی ذئل را. (معجم البلدان).
(اِخ) اسم است ابن صیاد را. (منتهی الارب).
[ فِنْ ] (ع ص) (از «ص ف و») یوم صافٍ؛ روز سرد صاف بی ابر. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). صَفْوان.

کلمات هم‌قافیه با «صاف»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «اف» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید