معنی صادق
10 بازدید
[ دِ ] (ع ص) نعت فاعلی از صدق. راستگو. مقابل کاذب. راست گوینده. ج، صادقون، صادقین : این دو صادق خرد و رأی که میزان دلند بر پی عقرب عصیان شدنم نگذارند.خاقانی. گفتی که چو خاقانی عشاق بسی دارم صادق تر از او عاشق بنمای کدام است آن. خاقانی. از صادقین وفا طلب از قانتین ادب وز متقین حیا و ز مستغفرین بیان.خاقانی. سر انداز اگر عاشق صادقی تو بدزهره بر خویشتن عاشقی.سعدی. || راستین. راست و درست. خالص : یا دوستی صادق یا دشمنی ظاهر یا یکسره پیوستن یا یکسره بیزاری.منوچهری. که هیچکس از اعیان از دل پا پیش این کار نداشت و به حقیقت رغبتی صادق ننمود... (تاریخ بیهقی ص ۴۱۲). باید که طعام بر شهوت صادق خورند و تأخیر نکنند. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). و چندانکه مایهٔ وقوف افتاد... به رغبتی صادق و حرصی غالب در تعلم آن می کوشیدم. (کلیله و دمنه). به رغبتی صادق... روی به علاج بیماران آوردم. (کلیله و دمنه). بکوشم تا بیّنتی صادق به دست آید. (کلیله و دمنه). تا در تحصیل فضل و ادب همتی بلند و رغبتی صادق نباشد... این منزلت نتوان یافت. (کلیله و دمنه). عشق تو بس صادق است آه که دل نیست باده عجب راوق است و جام شکسته.خاقانی. || (اِ) فجر دوم. بام دوم. بام پسین : چون شب مرا ز صادق و کاذب گریز نیست تا آفتابی از دل دروا برآورم.خاقانی. مشعلهٔ صبح تو بردی به شام کاذب و صادق تو نهادیش نام.نظامی.[ دِ ] (اِخ) لقب اسماعیل پیغمبر است. رجوع به اسماعیل شود.[ دِ ] (اِخ) رجوع به صادق سمرقندی شود.[ دِ ] (اِخ) وی از مردم ادرنه بود و با حسن خطی که داشت کتب بسیار تحریر کرد. این بیت او راست: ساقی سکا کوز قپد و غنی کوردی حبابک آلندوغی هپ اوایدی مجلس ده شرابک. (قاموس الاعلام).[ دِ ] (اِخ) وی از مردم بلگراد و به حسن خط مشهور و طریقهٔ علمی را سالک بود. این بیت او راست: ایدر بر لحظه ده بیک کز بنی مقبول و مردودی عتاب عشوه آمیزی خطاب خنده آلودی. (قاموس الاعلام).[ دِ ] (اِخ) (امام...) جعفربن محمدبن علی بن حسین بن علی (ع). ابن خلکان گوید: وی بر مذهب امامیه یکی از ائمهٔ اثناعشر است. از سادات اهل بیت بود و بخاطر صدق گفتار به صادق ملقب گشت. فضل او مشهورتر از آن است که گفته آید و او را گفتاری است در صنعت کیمیا و زجر و فال. شاگرد وی ابوموسی جابربن حیان صوفی طرسوسی کتابی در هزار ورق کرد و رسائل جعفر را که پانصد بود، در آن بیاورد. چون منصور از مدینه قصد عراق کرد عزم کرد که او را همراه خویش برد، وی خواست تا خلیفه او را معاف کند، نپذیرفت، سپس دستوری خواست که چند روز درنگ کند و کارهای خود سامان دهد، منصور ابا کرد، صادق وی را گفت: پدرم از پدر خویش از جدّ خود رسول خدا حدیث کرد که همانا روزی مرد در این جهان میماند و اجل وی فرامیرسد، سپس با رحم خود پیوند کند و عمر او بیفزاید. منصور پرسید ترا به خدا سوگند این حدیث از پدرت شنیدی و او از جدّ خود شنود؟ فرمود: آری به خدا سوگند. منصور وی را از سفر معاف داشت و رخصت داد که در مدینه بماند و او را جایزه بخشید و با او صله کرد و گویند منصور کس فرستاد تا جعفر صادق را حرکت دهند، از آن پیش که محمدبن عبداللََّه به قتل رسد و چون به نجف رسید وضو ساخت، سپس گفت: اللهم بک استفتح و بک استنجح و بمحمد صلی اللََّه علیه و آله اتوجه. اللهم انی ادرأ بک فی نحره و اعوذ بک من شره. اللهم سهل لی حزونته و لین لی عریکته و اعطنی من الخیر ما ارجو و اصرف عنی من الشرّ ما اخاف و احذر. و چون بر وی درآمد منصور بپا خاست و او را اکرام کرد و نیکی فرمود و موی وی به دست خویش خوشبو ساخت و او را به خانه بازگردانید و خود او را برای کشتن حرکت داده بود. و وی را از محمدبن عبداللََّه بپرسید، صادق گفت: {/Bلَئِنْ أُخْرِجُوا لاََ یَخْرُجُونَ مَعَهُمْ وَ لَئِنْ قُوتِلُوا لاََ یَنْصُرُونَهُمْ وَ لَئِنْ نَصَرُوهُمْ لَیُوَلُّنَّ اَلْأَدْبََارَ ثُمَ لاََ یُنْصَرُونَ .۱-۱۸۵۹:۱۲/} منصور گفت کمتر از این قول نیز تو را کفایت است و خدا را سجدهٔ شکر گزارد. ولادت وی سال هشتادم هجرت، سنهٔ «سیل الجحاف» بود و گویند روز سه شنبه هشتم رمضان پیش از طلوع فجر بسال ۸۳ هـ . ق. متولد گشت و به شوال سال ۱۴۸ هـ . ق. به مدینه درگذشت و در بقیع نزد پدر و جدّ و عمّ جدّ خود مدفون گردید. فللََّه دره من قبر ما اکرمه و اشرفه! مادر وی ام فروه دختر قاسم بن محمدبن ابی بکر صدیق است. کشاجم در کتاب المصائد و المطارد آرد که روزی صادق ابوحنیفه را پرسید: چه گویی در محرمی که رباعیهٔ آهویی را بشکند؟ گفت یابن رسول اللََّه حکم آن ندانم. صادق فرمود تو خود را زیرک دانی و ندانی که آهو را رباعیه نیست و آن همیشه ثنی است؟ (وفیات الاعیان چ تهران ج ۱ ص ۱۱۳). ذهبی در میزان الاعتدال آرد: وی یکی از ائمهٔ اعلام است که شأنی بزرگ دارد و نیکوکار و صادق است. و نووی در تهذیب الاسماء و اللغات (ج ۱ صص ۱۴۹ -۱۵۰) گوید: از وی محمدبن اسحاق و یحیی انصاری و مالک و سفیانان و ابن جریح و شعبه و یحیی قطان و جز اینان روایت کنند و بر امامت و جلالت و سیادت او متفقند. عمروبن ابی مقدام گوید هر گاه به جعفر نگریستمی دانستمی که وی از دودمان پیمبران است. و شبلنجی در نورالابصار (ص ۱۳۱) آرد که: مناقب او بسیار و از شماره افزون است و فهم کاتب هشیار در انواع آن حیران. مؤلف حیات الحیوان از ادب الکاتب ابن قتیبه آرد که کتاب جفر را امام صادق نوشت و آنچه را مردم تا قیامت بدان محتاجند، اندر اوست و ابوالعلا بدین جفر اشارت کند: لقد عجبوا لآل البیت لما اتاهم علمهم فی جلد جفر فمرآةالمنجم و هْی صغری تریه کل عامرة و قفر. و زمخشری در ربیع الابرار از مکارم اخلاق وی از شقرانی مولای رسول خدا آرد که به روزگار منصور عطایا بیرون شد و مرا شفیعی نبود، حیران بر در خانه بایستادم که جعفربن محمد بیامد و حاجت خود بدو گفتم. او به درون شد و خارج گشت و عطای مرا که در آستین داشت بداد و گفت نیکویی از هر کس نیک است و از تو نیکتر با مکانتی که نزد ما داری و زشتی از هر کس زشت است و از تو زشت تر با مکانتی که نزد ما داری و این بدان گفت که شقرانی شراب مینوشید و از مکارم اخلاق جعفر است که او را ترحیب گفت و حاجت وی برآورد و بر وجه تعریض موعظت فرمود و این از اخلاق پیمبران باشد. محمدبن طلحه در مطالب السئول (ص ۸۱) آرد: وی از بزرگان و سادات اهل بیت است که علمی و عبادتی بسیار و اورادی پیوسته و زهدی آشکار و تلاوتی کثیر داشت. از دریای گوهر معانی قرآن کریم بیرون می آورد و عجائب آن را استنتاج میکرد و اوقات خویش بر انواع طاعات صرف میفرمود چنانکه در صرف آن بر نفس خویش حساب میگرفت. دیدار او آخرت را به یاد می آورد و شنیدن حدیث وی موجب زهد دنیا میگشت و پیروی از هدایت او سبب بهشت. نور رخسار وی گواه بود که وی از دودمان نبوت است و طهارت افعال او شاهد بود که از ذریت رسالت باشد. اما مناقب و صفات او از شماره بیرون است. ابن حجر در صواعق گوید: مردم چندان از علوم وی نقل کردند که صیت آن در همهٔ بلاد پراکنده گشت و شهرستانی در ملل و نحل گوید او را در دین و ادب علمی غزیر است و حکمتی کامل و زهدی بالغ و ورعی از شهوات. مدتی در مدینه ماند و شیعیان خویش را فائدت میرساند و بر موالین، اسرار علوم را افاضه میفرمود، سپس به عراق آمد و مدتی در آنجا بماند، نه معترض امامت شد و نه با کسی در خلافت منازعت کرد. کسی که در دریای معرفت غرق است در شط طمع نکند و آنکه بر ذروهٔ حقیقت بالا رفته است از هبوط نترسد و گفته اند کسی که با خدا انس گرفت از مردم وحشت کرد و آنکه با جز خدا مأنوس گشت وسواس او را به نهب برد. و ابوالقاسم بغار در مسند ابی حنیفه آرد که حسن بن زیاد گفت ابوحنیفه را از فقیه ترین مردم پرسیدم و من از وی شنیدم که گفت: جعفربن محمد! چه آنگاه که منصور وی را طلبیده بود کس پی من فرستاد و گفت یا اباحنیفه مردم فریفتهٔ جعفرند. مسائلی دشوار آماده کردم و منصور کس پی جعفر فرستاد و او در حیره بود بیامد و منصور وی را گفت یا اباعبداللََّه اینک ابوحنیفه است. فرمود آری میشناسم، سپس به من نگریست و گفت مسائل خود را بر ابی عبداللََّه برگو و من بر او القا میکردم و او میگفت شما در این مسئله چنین میگویید و مردم مدینه چنین و ما چنین میگوییم و گاه افتد که شما را متابعت کنیم و گاه ایشان را و گاهی مخالفت هر دو کنیم، تا آنکه چهل مسئله پایان یافت و او چیزی از آنها ناگفته نگذاشت، سپس ابوحنیفه گفت: مگر نه داناترین مردم داناترین آنان به اختلاف مردمان است؟ (از کتاب الصادق تألیف محمدحسین مظفر). عطار در تذکرةالاولیاء گوید: آن سلطان ملت مصطفوی، آن برهان حجت نبوی، آن عامل صدیق، آن عالم تحقیق، آن میوهٔ دل اولیا، آن جگرگوشهٔ انبیا، آن ناقد (؟) علی، آن وارث نبی، آن عارف عاشق، جعفر الصادق، رضی اللََّه عنه. گفته بودیم که اگر ذکر انبیا و صحابه و اهل بیت کنیم کتابی جداگانه باید ساخت، این کتاب شرح اولیاست که بعد از ایشان بوده اند اما بسبب تبرک به صادق ابتدا کنیم که او نیز بعد از ایشان بوده است و چون از اهل بیت بود و سخن طریقت او بیشتر گفته است و روایت از وی بیشتر آمده است کلمه ای چند ازآنِ او بیاوریم که ایشان همه یکی اند، چون ذکر او کرده شود ازآنِ همه بود، نبینی که قومی که مذهب او دارند مذهب دوازده امام دارند یعنی یکی دوازده است و دوازده یکی. اگر تنها صفت او گویم به زبان و عبارت من راست نیاید که در جمله علوم و اشارات و عبارات بی تکلف بکمال بود و قدوهٔ جملهٔ مشایخ بود و اعتماد همه بر وی بود و مقتداء مطلق بود، هم الهیان را شیخ بود و هم محمدیان را امام و هم اهل ذوق را پیشرو، هم اهل عشق را پیشوا، هم عباد را مقدم، هم زهاد را مکرم، هم صاحب تصنیف حقایق، هم در لطایف تفسیر و اسرار تنزیل بی نظیر بود و از باقر رضی اللََّه عنه بسیار سخن نقل کرده است. نقل است که منصور خلیفه شبی وزیر را گفت کی برو و صادق را بیار تا بکشم. وزیر گفت او در گوشه ای نشسته است و عزلت گرفته و به عبادت مشغول شده و دست از ملک کوتاه کرده و امیرالمؤمنین را از وی رنجی نه، از کشتن وی چه فایده بود، هرچند گفت سودی نداشت. وزیر برفت به طلب صادق. منصور غلامان را گفت چون صادق درآید و من کلاه از سر بردارم شما او را بکشید. وزیر صادق را درآورد. منصور در حال برجست و پیش صادق باز دوید و در صدرش بنشاند، بدو زانو پیش او بنشست، غلامان را عجب آمد. پس منصور گفت چه حاجت داری؟ صادق گفت آنک مرا پیش خود نخوانی و به طاعت خدای بگذاری. پس دستوری داد و به اعزازی تمام روانه کرد. در حال لرزه بر منصور افتاد و دواج بر سر درکشید و بیهوش شد. گویند سه نماز از وی فوت شد. چون باز هوش آمد وزیر پرسید کی آن چه حال بود؟ گفت چون صادق از در درآمد اژدهایی دیدم کی با وی بود کی لبی بزیر صفه نهاد و لبی بزبر صفه و مرا گفت به زبان حال اگر تو او را بیازاری ترا با این صفه فروبرم و من از بیم آن اژدها ندانستم که چه میگویم، از وی عذر خواستم و چنین بیهوش شدم. نقل است که یک بار داود طایی پیش صادق آمد و گفت ای پسر رسول خدای مرا پندی ده که دلم سیاه شده است. گفت یا باسلیمان تو زاهد زمانه ای، ترا به پند من چه حاجت است؟ گفت ای فرزند پیغمبر شما را بر همه خلایق فضل است و پند دادن همه بر تو واجب است. گفت یا باسلیمان من از آن می ترسم کی به قیامت جدّ من دست در من زند که چرا حق متابعت من نگذاردی، این کار به نسبت صحیح و به نسبت قوی نیست. این کار به معاملت شایستهٔ حضرت حق بود. داود بگریست و گفت بار خدایا آنک معجون طینت او از آب نبوت است و ترکیب طبیعت او از اصل برهان و حجت جدش رسول است و مادرش بتول است، او بدین حیرانی است، داود کی باشد کی به معاملهٔ خود معجب شود... نقل است که صادق را دیدند که خزی گرانمایه پوشیده بود، گفتند یابن رسول اللََّه لیس هذا من زی اهل بیتک، دست آن کس بگرفت و در آستین کشید، پلاسی پوشیده بود که دست را خلیده میکرد، گفت هذا للحق و هذا للخلق... (تذکرةالاولیاء ج ۱ صص ۹ - ۱۵). و نیز گوید: وی یکی از صدوسیزده پیر است که بایزید خدمت ایشان کرد، پس بایزید از بسطام برفت و سی سال در شام و شامات می گردید و ریاضت می کشید و بی خوابی و گرسنگی دایم پیش گرفت و صدوسیزده پیر را خدمت کرد و از همه فایده گرفت، و از آن جمله یکی صادق بود. در پیش او نشسته بود، گفت: بایزید آن کتاب از طاق فروگیر! بایزید گفت کدام طاق؟ گفت: آخر مدتی است که اینجا می آئی و طاق ندیده ای؟ گفت: نه! مرا با آن چه کار که در پیش تو سر از پیش بردارم. من به نظاره نیامده ام. صادق گفت: چون چنین است برو به بسطام بازرو که کار تو تمام شد. (تذکرةالاولیاء چ اوقاف گیب ج ۱ ص ۱۳۶).[ دِ ] (اِخ) (خواجه...) وی نویسندهٔ ولات کردستان بود، طبعی داشته. این دو بیت را از او نگاشت و نامی از وی به روزگار گذاشت: از ازل صادق به دنیا میل آمیزش نداشت چند روزی آمد و یاران خود را دید و رفت. گرد تمکین تو گردم که بدین شیوه اگر به بهشتت گذرانند تماشا نکنی. (مجمع الفصحاء ج ۲ ص ۳۱۶).[ دِ ] (اِخ) (محمودافندی...) دبیر مدرسهٔ عابدین امریکائی در مصر. وی مؤلف کتاب جغرافیای تجارتی است که جزء اول آن بسال ۱۳۳۰ هـ . ق. چاپ شده. (معجم المطبوعات ستون ۱۷۱۱).[ دِ ] (اِخ) (میرزا...) از اهل اردوباد است. طالب علمی است بسیار خوش سلیقه. در زمان شاه مرحوم به مشهد مقدس رفت و سادات آن آستانهٔ قدس را هجو کرد، پس از مقام بالاتر حکم اخراجش صادر شد. گویند اکنون در دکن است ولی بودنش معلوم نیست. چون اغلب اشعارش رباعی است لذا به ذکر چند رباعی اکتفا می شود: صادق غم عشق گر بجان نپذیرد ناکام بکام دل دشمن میرد حق نمک خنده ات ار نشناسد یارب نمک حسن تو چشمش گیرد. (مجمع الخواص ص ۹۰). صاحب صبح گلشن گوید: در خوش فکری علم است و صبح صادق بیان روشنش کالنار علی العلم. از وطن در ملک دکن رسید و از حضور مرتضی نظام شاه به منصب جاگیر سرفراز گردید و هنگام تسلط اکبر پادشاه بر آن دیار صبح حیاتش به شام ممات رسید. رباعی: شوخی که بسادگی از او کردم صبر اکنون خطش از غبار دارد سر جبر از خطش اگر فزون بسوزم چه عجب سوزنده تر است آفتاب از ته ابر. (صبح گلشن ص ۲۴۲).[ دِ ] (اِخ) (میرزا...) وی از مردم اصفهان و معروف به گاو بود، خوش طبعان زمانه به این لقبش ملقب ساختند، چه این قطعه بطرز قطعهٔ خاقانی موزون کرد: ای صادق آن کسان که به راه تو میروند ایشان خرند و خر روش گاوش آرزوست گیرم که خر کند تن خود را بشکل گاو کو شاخ بهر دشمن و کو شیر بهر دوست. و خاقانی چنین فرمود: قطعه: خاقانی آن کسان که به راه تو میروند زاغند و زاغ را روش کبک آرزوست گیرم که مارچوبه کند تن بشکل مار کو زهر بهر دشمن و کو مهره بهر دوست. (صبح گلشن ص ۳۴۰). لطفعلی بیک آذر گوید: خادم مسجد قدیم اصفهان و به صادقای گاو مشهور بود. غیر این قطعه ای که در جواب خاقانی گفته شعری از او به نظر نرسید: ای صادق آن کسان که به راه تو میروند...[ دِ ] (اِخ) صاحب آتشکده گوید: نام وی سیدمحمد صادق و تخلص او صادق است. سیدی والانژاد و عالمی پاک اعتقاد و فاضلی درویش نهاد است، اصل وی از طبقهٔ سادات عظیم الشأن از تفرش قم و در عنفوان و ریعان عمر به اصفهان آمده و در خدمت مولانا محمد صادق اردستانی که فیلسوف عهد و اویس زمان بود به تحصیل علوم و اکتساب اخلاق کوشیده و از اقران و امثال به امتیاز مخصوص گشت. بعد از وفات اوستاد به عز دولت صفویه انار اللََّه برهانهم به وطن اصلی خود هجرت فرمود و در زمان دولت نادری چندی به هم صحبتی رضاقلی میرزا که به جودت طبع و قساوت قلب مشهور بود مبتلا بود. بعلت سوءظن بیگناه به زجر عقبی مزجر گشته که کسی احتمال زیست او نمیداد. چون در اجلش تعویقی بود آن شاهزادهٔ جبار نادم شده و سعی تمام در اصلاح حال ایشان به عمل آورده از آن مخمصه خلاصی یافته اما به اندک فاصله به دعای آن سید مظلوم آن امیر ظالم به مضمون دفع فاسد به افسد به سرانگشت غضب پدرش از حلیهٔ بصر عاری گشت. و بعد از قتل پدر هم رسید به او آنچه رسید. غرض در اواخر دولت نادری آن سید با بعضی از اهل تفرش به مجاورت ارض طوس مأمور تا بعد از انقضای آن دولت از آنجا حرکت و به عزم وطن روانه گردید و در عرض راه هاتف غیب آیهٔ {/B«یََا أَیَّتُهَا اَلنَّفْسُ اَلْمُطْمَئِنَّةُ . `اِرْجِعِی إِلی ََ رَبِّکِ »۱-۷۸۹:۲۷-۲۸/} را گوشزد او کرد و در بقعهٔ شریفهٔ شاه عبدالعظیم علیه التحیة داعی حق را لبیک اجابت فرمود... قطع نظر از کمالات در مراتب نظم و نثر کمال مهارت داشته، و گاهی اشعار عاشقانه به صفحهٔ خاطر مینگاشت و به گفتن مثنوی بیشتر مایل بود. و به اسم تخلص می کرد و غزل و رباعی نیز می گفته. صحبتش مکرر اتفاق افتاده و کمال شفقت از او دیده. این چند بیت از اوست: مدت سی سال از جور زمان رنجها بردیم زیر آسمان بارها با ناله و آه سحر بیضه پروردیم با خون جگر تا به عیش زاغ محنت پر گشود با عقاب ظالم سرکش نمود(؟) گرچه هر یک پاره ای بود از جگر با یکی دل داشت پیوندی دگر(؟) چون عنایت بودش از اول کفیل زیر بال خود گرفتش جبرئیل. (آتشکده ص ۳۸۰).[ دِ ] (اِخ) نام وی علی خان میرزا و متخلص به صادق و برادر کوچکتر مراد است. جوانی بسیار نامراد و کوچک دل و هم زبان است و چنان عاشق پیشه و باذوق است که اگر محتاج نباشد بجز کار ذوق به کار دیگر اهمیت نمی دهد، اگرچه سلطنت باشد. حقیر در یکی از فترتها اتفاقاً به گیلان افتادم، ایشان نیز آنجا بودند، دربارهٔ من آنقدر که ممکن بود انسانیت و غریب نوازی کردند، خداوند به تمام آرزوهایشان برساند. همه گونه شعر ترکی و فارسی میگوید و تخلص او صادق است. این ابیات از اوست: فریب نرگس مستش بقصد جان برود چو رهزنی که بدنبال کاروان برود. طبیب از بهر خود این لطف و احسان را نگه دارد به دردش خوشدلم تدبیر درمان را نگه دارد... (مجمع الخواص ص ۶۶).[ دِ ] (اِخ) ابن اشعث. شیخ طوسی در رجال خود او را از اصحاب امیرالمؤمنین (ع) شمرده است. امامی و مجهول الحال است. (تنقیح المقال ج ۹ ص ۹۰).[ دِ ] (اِخ) ابن خلف بن صادق بن کتیل انصاری طلیطلی اندلسی. ابن بشکوال گوید: وی سفری به مشرق کرد و حدیث شنید و روایت کرد و در برغش از قراء قرب طلیطله سکونت جست و پس از سال ۴۷۰ هـ . ق. درگذشت. (معجم البلدان ج ۲ ص ۱۲۸). و در حلل السندسیة آرد: ابوالحسن صادق بن خلف بن صادق بن کتیل انصاری، از مردم طلیطله است. وی در برغش سکونت جست از آن پس که سفری به مشرق کرد و حج گزاشت و به بیت المقدس رفت. هنگامی که نصربن ابراهیم مقدس و ابوالخطاب علاءبن حزم از مشرق بازگشته به اندلس میرفتند وی به دریا از ایشان حدیث فراگرفت. به خط خود علم بسیار نوشت. فاضل، متدین، عفیف و متواضع بود و پس از ۴۷۰ هـ . ق. درگذشت. (الحلل السندسیة ج ۲ ص ۱۲).[ دِ ] (اِخ) ابن صالح. از مردم اصفهان. او راست: کتاب شاهد صادق که نسخه ای از آن در مدرسهٔ اصری است. (احوال رودکی ص ۵۱۱).[ دِ ] (اِخ) ابن صالح بن عبدالرحمان بانقوسی حلبی. وی از افاضل حلب است. در آن شهر متولد شد و به همانجا بسال ۱۲۰۳ هـ . ق. وفات یافت. شعری دارد که کمال الدین غزی قطعه ای از آن را یاد کرده است. (الاعلام زرکلی ص ۴۲۲). کمال الدین دمشقی در تذکرهٔ کمالیه گوید: وی ادیب و صاحب قریحهٔ شعری بود. مولد وی حلب بود و مکرر به قسطنطنیه رفت و به دمشق بازگشت، و بسال ۱۲۰۳ هـ . ق. وفات یافت. شرح حال او در النفائح و اللوائح نیز آمده است. (اعلام النبلاء ج ۷ ص ۱۲۶).[ دِ ] (اِخ) ابن عبدالرحمان بن عبداللََّه بن محمد بخشی حلبی حنفی خلوتی، ملقب به صلاح الدین و رئیس فرقهٔ اخلاصیهٔ حلب است. مولد وی سال ۱۱۳۳ هـ . ق. وی در کنف پدر و اعمام پرورش یافت و از آنان علم فراگرفت و انتفاع یافت و بر ابوعبدالفتاح محمدبن حسین و ابوالسعادات طه بن مهنا جبرینی و ابوالعدل قاسم و ابومحمد عبدالکریم تلمذ کرده و به سال ۱۱۴۴ به حلب رفت و با رؤسای آن شهر دیدار کرده و به طریقهٔ خلوتیان پیوست، و پس از آنکه ابوعبداللََّه جمال الدین محمدبن احمد بسال ۱۱۷۵ هـ . ق. درگذشت وی بجای او رئیس خلوتیان شد و در تکیهٔ اخلاصیه نشست. و بسال ۱۲۰۵ هـ . ق. درگذشت. (اعلام النبلاء ج ۷ ص ۱۳۶).[ دِ ] (اِخ) ابن عبدالسلام، معروف به بترونی حلبی. سیدمحمد امین محبی دمشقی در ذیل نفحة، او و خاندان او را بغایت ستوده و شعر وی را توصیف کند. او در اوائل قرن یازدهم هجری وفات کرد. محمد راغب حلبی دو صفحه از اشعار او را در اعلام النبلاء ج ۶ ص ۴۳۶ آورده است.[ دِ ] (اِخ) ابن یوسف مجود. او راست رساله ای در تجوید.
کلمات همقافیه با «صادق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دق» برای سرودن شعر