معنی صاحبفراش
7 بازدید
[ حِ فِ ] (ص مرکب، اِ مرکب) مریض و بیمار بستری : و او نیز رنجور و صاحب فراش بود. (تاریخ طبرستان). رکن الدین رنجور شد و صاحب فراش گشت و از حرکت عاجز ماند. (جهانگشای جوینی). ناگاه بعد از استحمام عارضه ای بر بدن او بازگشت که در خود گرانی می یافت و صاحب فراش گشت . || شوهر. || (اصطلاح فقه) در حدیث است: الولد للفراش و للعاهر الحجر؛ یعنی فرزند ازآنِ پدر است و زناکار را خیبت و خسران.
کلمات همقافیه با «صاحبفراش»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اش» برای سرودن شعر