معنی صاحب
8 بازدید
[ حِ ] (ع ص، اِ) نعت فاعلی مذکر از صُحْبة و صحابة. یار. ج، صَحْب، صُحبة، صُحْبان، صِحاب، صَحابة، صِحابة. جِ فاعل بر فَعالة جز در این مورد نیامده است. (منتهی الارب). ج، اَصحاب، صَحب، صَحابة، صِحاب، صُحبة، صَحبان. || همراه. (ربنجنی). || همسفر. (دستورالاخوان). ملازم. رفیق. قرین. جلیس. دمساز. انیس : خازنت را گو که سنج و رایضت را گو که ران شاعرت را گو که خوان و صاحبت را گو که پای. منوچهری. صاحبا عمر عزیز است غنیمت دانش گوی خیری که توانی ببر از میدانش.سعدی. تو آن نه ای که دل از صحبت تو برگیرند وگر ملول شوی صاحبی دگر گیرند.سعدی. صاحبا در شب سعادت خواب مکن و روز تنگ را دریاب.اوحدی. || خداوند چیزی. (دستورالاخوان). مالک و خداوندگار. (غیاث اللغات). خداوند. (مقدمة الادب) (ربنجنی) (برهان قاطع): احتراف؛ صاحب پیشه شدن. اِسْباع؛ صاحب رمهٔ گرگ درآمده شدن. استشرار؛ صاحب گلهٔ بزرگ از شتران شدن. اِسْداس؛ صاحب شتران سِدْس شدن. اِسْراع؛ صاحب ستور شتاب رو شدن. اِشْداد؛ صاحب ستور سخت شدن. اِشْدان؛ صاحب بچهٔ توانا شدن آهوی ماده. اِشْراب؛ صاحب شتران سیراب و شتران تشنه شدن. اِشْطاء؛ صاحب پسر بالغ شدن. (منتهی الارب). اِعْریراف؛ صاحب یال شدن اسب. (کنز اللغات). اِقْناف؛ صاحب لشکر بسیار گردیدن. (منتهی الارب). تجسّد، تجسّم؛ صاحب تن شدن چیزی. ثَوّاب؛ صاحب جامه. (کنز اللغات). ذَمیر؛ مرد صاحب جمال. سِمّیر؛ صاحب افسانه. سَیّاف؛ صاحب تیغ. شدیدالکاهل؛ صاحب شوکت و قوت. شَیْذارة؛ مرد صاحب غیرت. عَطّار؛ صاحب عطر. کسری ََ؛ صاحب شوکت بسیار. مُشَحِّم؛ صاحب شتران فربه. مَعّاز؛ صاحب بُز. مُقْنی؛ صاحب نیزه. مَکیث؛ صاحب وقر. مَلاّح؛ صاحب نمک. منسوب؛ صاحب نسب. نابِل؛ صاحب تیر. نَسیب؛ صاحب نژاد. (منتهی الارب): سید ما و صاحب ما امام قائم بامراللََّه امیرالمؤمنین بندهٔ خداست. (تاریخ بیهقی ص ۳۱۵). این ارادتی که لازم شده است در گردن من نسبت به سید ما و صاحب ما امام قائم بامراللََّه از روی سلامت نیت. (تاریخ بیهقی ص ۳۱۶). و در هر دو حال قضاء حق شکر خالقش مینماید و صاحبش. (تاریخ بیهقی ص ۳۰۹). ز یک دوران دو شربت خورد نتوان دو صاحب را پرستش کرد نتوان. نظامی. روا بود همه خوبان آفرینش را که پیش صاحب ما دست بر کمر گیرند. سعدی. صاحبا بنده اگر جرمی کرد ناوک قهر تو در شست مگیر. ابن یمین. || وزیر. (غیاث اللغات) (برهان قاطع): شیخ العمید صاحب سید که ایمن است اندر پناه ایزد و اندر پناه میر.منوچهری. و بوالقاسم بوالحکم که صاحب و معتمد است آنچه رود بوقت خویش اِنها میکند. (تاریخ بیهقی ص ۲۷۰). ای صدر ملک و صاحب عالم ثنای تو از هرکسی نکوست ز چاکر نکوتر است. خاقانی. صاحبا نوبنو تحیت من پیش قابوس سرفراز فرست.خاقانی. گر حیاتش را فروغی یا نسیمی مانده است از ثنای صاحب مالک رقاب است آنهمه. خاقانی. صاحب صاحبقران در عالم اوست آصف الهام و سلیمان خاتم اوست.خاقانی. پس فکندش صاحب اندر انتظار شد زمستان و دی و آمد بهار.مولوی. || خلیفه : به مسامع او رسانیدند که در میان رعیت جمعی حادث شده اند و با صاحب مصر انتما می کنند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۳۹۸). || مخاطبتی بوده است مانند جناب و غیره : صاحب فلان بداند که مطالعهٔ او رسید و بر رأی ما عرضه کردند. (نامهٔ سنجر به وزیر خلیفه، انشاء مؤیدالدین منتجب الملک کاتب سنجر). و در تداول مردم عصر قاجاریه بجای مسیو، مستر، هِر و گاسپادین بکار میرفت : بزرگترین دوربینی که از این قبیل ساخته شده است دوربین رودس صاحب است. (کتاب انتشار نور و انعکاس نور و ظلمت چ طهران ۱۳۰۴ هـ . ق. ص ۹۵). فیز صاحب که مخترع این قاعدهٔ بزرگ شد بجهت عمل خویش محل چرخ و آئینه را سورن و من مارتر قرار داد. (همان کتاب ص ۹۰). و امروز نیز نوکرهای ایرانی و همچنین باجی ها به آقای اروپائی و امریکائی خود بجای آقا صاحب خطاب میکنند و گویا این اصطلاح امروزی تقلیدی از هندیان باشد. || (اِخ) اسپی بود از نسل حرون. (منتهی الارب). || و گاهی صاحب گویند و مقصود صاحب بن عباد است : ادب صاحب پیش ادب تو هذر است نامهٔ صابی با نامهٔ تو خوار و سئیم.فرخی. صاحب در خواب همانا ندید آنچه تو خواهی دید از خویشتن.فرخی. اندر کفایت صاحب دیگر است و اندر سیاست سیف بن ذوالیزن.فرخی. ای بر به هنرمندی از صاحب و از صابی وی به به جوانمردی از حاتم و از افشین. سوزنی. صاحب کافی هرگاه از مکتوبات او چیزی بدیدی گفتی: أ هذا خط قابوس ام جناح طاوس. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۳۷). - صاحب اختیار؛ آنکه حل و عقد به دست اوست. - صاحب اشتهار؛ نامی. - صاحب اعتبار؛ آبرومند. دارای عزّت. - صاحب اغراض؛ مغرض. - صاحب اقتدار؛ توانا. قادر. زورمند. - صاحبُ البیت؛ خداوند خانه. خانه خدا. ابوالاضیاف. ابوالبیت. ابوالمثوی. ابوالمنزل. - صاحبُ الرمح؛ نیزه دار. خداوند نیزه. نیزه ور. - صاحبُ السِرّ؛ رازدار. - صاحبُ السرداب؛ امام دوازدهم. رجوع به مهدی... شود. - صاحب بأس؛ صاحب قوت و دلیری در حرب. - صاحب پیشانی؛ خوش اقبال. - صاحب ثبات؛ پابرجا. - صاحب ثروت؛ دولتمند. مالدار. دارا. - صاحب جاه؛ خداوند مقام و رتبه. و رجوع به صاحب جاه شود. - صاحب دوات؛ دواتی. دوات دار. دویت دار. - صاحب دیده؛ بصیر. - صاحب راز؛ صاحب السر. رازدار. رازنگاهدار. امین. معتمد. - صاحب سرداب. رجوع به صاحب السرداب شود. - صاحب سررشته بودن؛ تخصص داشتن. کارآزموده بودن. و رجوع به سررشته دار شود. - صاحب سواد؛ باسواد. آنکه خواندن و نوشتن داند. آنکه سواد خواندن و نوشتن دارد. - صاحب صفین؛ علی علیه السلام. - صاحب صیت؛ نامی. شهیر. - صاحب طنطنه؛ مطنطن. شکوه مند. - صاحب عائله؛ معیل. عیال وار. عیالبار. - صاحب عُجب؛ خودپسند. متکبر. - صاحبِ عزّ؛ خداوند عزت و جلال. - صاحب عزت نفس؛ بزرگوار. - صاحب عزم؛ بااراده. باعزم. پابرجا. - صاحب عصر؛ صاحب الزمان. رجوع به صاحب العصر شود. - صاحب عطوفت؛ مهربان. رؤوف. - صاحب عقل؛ دانا. عاقل. خردمند. - صاحب علقه؛ علاقه مند. - صاحب عیال؛ عیالمند. و رجوع به صاحب عائله شود. - صاحب فراست؛ زیرک. شهم. - صاحب فراش بودن؛ بستری بودن. - صاحب قول بودن ؛ صادق الوعده بودن. وفادار بودن. وفا به عهد کردن. وفا به وعد کردن. - صاحب کار؛ آنکه کار به کارگر و مزدور محول دارد. کارفرما. - صاحب مال؛ دارا. - صاحب مجد؛ دارای شرف. جلالت مآب. - صاحب مکانت؛ ارجمند. محترم. - صاحب مهابت؛ هیبتناک. - صاحب مهارت؛ استاد. - صاحب نجدت؛ دلیر. دارای مردانگی. قوی. سخت. - صاحب نخوت؛ متکبر. - صاحب نکری؛ حیله گر. نیرنگ باز. - صاحب وجاهت؛ وجیه. آبرومند. - صاحب وسعت؛ متمکن. باوسع. مالدار. - صاحب وقار؛ آهسته و بردبار. - صاحب همت؛ عالی طبع. و رجوع به صاحب همت شود. - صاحب ید طولی ََ؛ ورزیده. مجرب. - امثال: صاحبش از صد دینار دوم محروم است. صدقه راه به خانهٔ صاحبش میبرد. (جامع التمثیل). غلام میخرم که مرا صاحب گوید. مگر صاحبش مرده است.[ حِ ] (اِخ) دهی است از دهستان کل تپهٔ فیض اللََّه بیگی بخش مرکزی شهرستان سقز، ۲۲هزارگزی خاوری سقز، کنار شوسهٔ سقز-سنندج. دشت، سردسیر، سکنه ۶۰۰ تن، کردی زبان، آب آن از چشمه و رودخانه، محصول آن غلات، توتون، تنباکو، لبنیات، صیفی، شغل اهالی زراعت، گله داری. دبستان، پاسگاه ژاندارمری و دو قهوه خانه کنار شوسه دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۵).[ حِ ] (اِخ) ابن حاتم فرغانی. وی در سفری که به حج رفت به بغداد شد و در آنجا حدیث گفت. علی بن عمر کسکری از وی حدیث کند. (تاریخ بغداد ج ۹ ص ۳۴۴).[ حِ ] (اِخ) تاج الدین محمدبن صاحب فخرالدین محمدبن وزیر بهاءالدین علی بن محمدبن حنا. وی رئیس و شاعر بود و از سبط سلفی حدیث کند و بسال ۷۰۷ هـ . ق. درگذشت. (حسن المحاضرة ص ۱۷۷).[ حِ ] (اِخ) ابن محمد بخاری (الامام...). در تتمهٔ صوان الحکمه آمده است: وی در علوم اسلامی ماهر و بر دقایق حکمت واقف بود و حافظه ای قوی داشت، لیکن دعوی وی بر معنی او غلبه میکرد و او را تصانیفی مفید است. و دربارهٔ او من گفته ام: لقد صحب العلم الرصین و اهله لذلک سمیناه فی الناس صاحبا. آنگاه دو رسالهٔ خود را که به صاحب نوشته است، نقل می کند. در نزهةالارواح و ترجمهٔ آن صاحب ابومحمد بخاری را ذکر کرده و گوید فیلسوفی ماهر و متبحر در علوم اوائل و اواخر است و در بسیاری قوهٔ حافظه مشهور. رجوع به ابومحمد بخاری شود. و در کشف الظنون (ج ۱ ص ۱۲۶) ذیل عنوان الاغراض الطبیة و المباحث العلائیة آرد: مؤلف کتاب زین الدین اسماعیل بن حسین حسینی جرجانی متوفای ۵۳۵ هـ . ق. در کتاب خویش گوید که چون کتاب مختصری در طب تألیف و به نصرالدین آتسزبن خوارزمشاه اهدا کرده است، وزیر او مجدالدین ابومحمد صاحب بن محمد بخاری از وی خواست تا آن را بسط و شرح دهد. پس زین الدین کتاب الأغراض را که تلخیصی از ذخیرهٔ اوست بنام وی نوشت.[ حِ ] (اِخ) فتح الدین عبداللََّه. رجوع به عبداللََّه بن محمد شود.
کلمات همقافیه با «صاحب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «حب» برای سرودن شعر