معنی صابونی
6 بازدید
(ص نسبی، اِ) منسوب به صابون. || صابون فروش. فروشندهٔ صابون. || سازندهٔ صابون. || نام شیرینیی است که از شکر سفید سازند: صابونی است صحن زمین لب بلب ز بس کآورد قند مصری بازارگان برف. کمال اسماعیل. باز صابونی و مشکوفی و سنبوسهٔ نغز حلقه چی باشد و ماقوت پر از مشک تتار. بسحاق اطعمه. و رجوع به حلوای صابونی ذیل کلمهٔ صابون شود. || نوعی از زمرد و آن زمردی است تیره برنگ صابون. (جواهرنامه). || پاکیزه. شسته. صابون زده : جان را به علم و طاعت صابون زن جامه است گر تو را همه صابونی. ناصرخسرو. || (اِخ) مدرسهٔ صابونی؛ نام مدرسه ای بوده است به نیشابور. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۵۳). || نام قریه ای است نزدیک مصر در کرانهٔ شرقی نیل که آن را سواقی صابونی گویند و از جانب صعید است. (معجم البلدان).(اِ) نباتی است از تیرهٔ قرنفلیان و از دستهٔ میخک ها که ساقه های زیرین و ساق و برگ آن دارای مادهٔ لعابی است و مانند صابون در آب کف میکند. (گیاه شناسی گل گلاب ص ۲۱۳).(اِخ) احمدبن ابراهیم. ادیبی از مردم حماة و وفات وی نیز بدانجا بوده است. او جریدهٔ یومیهٔ «لسان الشرق» را بسال ۱۳۲۴ هـ . ق. دو سال منتشر ساخت. مردی فاضل و با انشائی نیکو بود و شعر نیز میگفت و در شعر او رقت و طراوتی خاص است. از تصنیفات اوست: ۱ -تاریخ العصر الحاضر و تراجم رجاله (غیرمطبوع). ۲ -ماضی الشرق و حاضره (مطبوع). ۳ -تاریخ حماة (مطبوع). ۴ -تسهیل المنطق (مطبوع). (الاعلام زرکلی ج ۱ ص ۳۰).(اِخ) احمدبن محمدبن حسین بن السندی. وی ثقه و معمر و مسند دیار مصر است و از یونس بن عبدالاعلی و مزنی و بزرگان دیگر روایت کند و ابن نظیف از وی روایت آورد. وفات او به شوال ۳۴۹ هـ . ق. بسن یکصدوپنجسالگی بود. (حسن المحاضره ص ۱۷۰).(اِخ) اسماعیل بن عبدالرحمن بن احمدبن اسماعیل، مکنی به ابی عثمان. رجوع به اسماعیل بن عبدالرحمن... شود.(اِخ) محمدبن احمدبن ابراهیم بن سلیمان الجعفی الکوفی، مکنی به ابی الفضل صابونی. رجوع به محمدبن احمدبن ابراهیم بن سلیمان جعفی شود.
کلمات همقافیه با «صابونی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نی» برای سرودن شعر