معنی شیمه
8 بازدید
[ مَ / مِ ] (از ع، اِ) شیمة. عادت و طبیعت. (ناظم الاطباء). طبیعت و عادت و خوی. (غیاث). خوی (و بدین معنی به همزه نیز آمده). (آنندراج). ج، شیَم. (مهذب الاسماء). خوی نیک. (دهار). خو. شنشنه. هجیر. شئمة. دأب. عادت. خصلت. دیدن. خلق. طبیعت. طینت. سرشت. (یادداشت مؤلف): گر باد به فرخار برد شیمهٔ داروت از قوت او روح پذیرد بت فرخار.سنایی. رجوع به شیمت شود. || خاک برکنده از زمین. ج، شیَم. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج) (از اقرب الموارد).[ مَ / مِ ] (اِ) قسمی از انگور. (ناظم الاطباء) (از آنندراج) (از فرهنگ جهانگیری) (از برهان).
کلمات همقافیه با «شیمه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مه» برای سرودن شعر