معنی شیرکش
5 بازدید
[ کُ ] (نف مرکب) شیرکشنده. کشندهٔ شیر. آنکه شیر را بشکند و بکشد. (یادداشت مؤلف). || کنایه از باجرأت و متهور و شجاع و دلیر. (یادداشت مؤلف): کشان دُمّ بر پای و بر یال بش سیه سم و کفک افکن و شیرکش.فردوسی. امیر یوسف گرگ افکن است و شیرکش است ز گرگ و شیر بجان رسته بود رستم زال. فرخی. کنون خسرو شیرکش خوانمت من که این نام بر تو نباشد مزور.فرخی. || (اِ مرکب) کبوتر. (ناظم الاطباء).[ کَ ] (اِخ) دهی است از بخش چگنی شهرستان خرم آباد. سکنهٔ آن ۳۰۰ تن. آب آن از رودخانهٔ کشکان. ساکنان از طایفهٔ شاهسوند هستند و در زمستان ییلاق می روند. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۶).
کلمات همقافیه با «شیرکش»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «کش» برای سرودن شعر