معنی شیروان
17 بازدید
[ شیرْ ] (ص مرکب) شیربان. (یادداشت مؤلف). نگهبان و محافظ شیر: گشته شروان شیروان لابل شرفوان از قیاس صورت بغداد و مصر از خیروان انگیخته. خاقانی.[ شیرْ ] (اِخ) نام شهری در آذربایگان. در روایات بانی آنرا انوشیروان دانسته اند. پس از ویرانی شماخی اصل و قاعدهٔ شیروانات بوده، سالها سلاطین شیروان شاهیه در آنجا پادشاهی داشته اند و در اواخر صفویه انقراض یافتند. خاقانی شیروانی [ کذا ] مداح منوچهر و مردمان بزرگ در هر فن از آنجا به ظهور آمده اند. فخرالسالکین حاج زین العابدین سیاح صاحب بستان السیاحة و حدیقةالسیاحة و ریاض السیاحة از آنجاست، به این معنی صحیح شروان است نه شیروان. (از انجمن آرا) (از آنندراج). شیروان غلطی است مشهور. (فرهنگ فارسی معین). خاقانی شروانی گاه آنرا در مقام فخر شرف وان و شیروان آرد و گاه در مقام مداعبه شَرْوان. و گوید: عیب شروان مکن که خاقانی هست از آن شهر کابتداش شر است.خاقانی. شروان. پایتخت شروانشاهیان که مطابق عهدنامهٔ گلستان از ایران مجزا و به روسیه ملحق گردید (۱۲۲۸ هـ . ق.). (یادداشت مؤلف). و رجوع به شروان شود.[ شیرْ ] (اِخ) نام یکی از دهستانهای ششگانهٔ بخش چرداول شهرستان ایلام. حدود خاور و جنوب و باختری: رودخانهٔ صیمره. شمال و شمال باختری: دهستان چرداول و ارتفاعات کوه چرمی. جنوب و جنوب باختری: ارتفاعات کوه سیولن. باختر و جنوب باختری: ارتفاعات چمن گل. آب و هوای آن کوهستانی و گرمسیر. آب آن از رودخانهٔ صیمره و چشمه. آبادی: ۱۸. جمعیت: حدود ۷۰۰۰ تن. آبادیهای آن در طول جادهٔ اتومبیل رو ایلام به شیروان قرار دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۵).[ شیرْ ] (اِخ) شهر کوچک و مرکز بخش تابع شهرستان قوچان که در کنار راه شوسهٔ بجنورد واقع است و مختصات جغرافیایی آن بشرح زیر است: طول جغرافیایی ۵۷ درجه و ۵۵ دقیقه و عرض ۳۷ درجه و ۲۷ دقیقه، و اختلاف ساعت نسبت به تهران ۲۴ دقیقه است. این شهر در اردیبهشت سال ۱۳۰۸ هـ . ش. بر اثر زلزله ویران شد، پس از دو سال خرابی با اسلوب جدید آباد و دو خیابان از خاور به باختر و از شمال به جنوب و یک فلکه در مرکز شهر ایجاد شد. سکنهٔ آن در حدود ۹۳۴۹ تن است. آب آن از سه رشته قنات و ۴ آب انبار است. دارای مساجد و کارخانهٔ برق و ۲۰ باب مغازه است. شغل اهالی زراعت و کسب و تجارت. صنایع دستی قالیچه و کرباس بافی است. ادارات دولتی دارد و راه شوسهٔ کناره (تهران -مشهد) از آن می گذرد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۶). نام قلعه ای است به خبوشان. (انجمن آرا) (آنندراج).[ شیرْ ] (اِخ) نام یکی از بخش های شهرستان قوچان. حدود: از شمال به بخش باجگیران و دهستان گیفان از شهرستان بجنورد و از باختر به شهرستان بجنورد و از جنوب به بخش مانه و از خاور به بخش حومهٔ قوچان محدود است. کلیهٔ آبادیهای بخش در سر راه شوسهٔ قوچان و بجنورد واقع است. رود اترک در جنوب آن جاری است. هوای بیشتر آبادیها معتدل مرطوب. اغلب آبادیها با راه شوسه به هم متصل شده اند. محصول عمدهٔ بخش، غلات و بنشن و انگور. شغل اهالی بیشتر زراعت و گله داری و کسب و تجارت است. صنایع دستی زنان قالیچه و پلاس بافی است. ساکنان بخش طوایف از پیچرانلو، توپکانلو، زعفرانلو، میلانلو میباشند. این بخش از ۸ دهستان بنام باغان، دوین، فل جق، زیارت، زوارم، تکمران، میلانلو، گلیان تشکیل شده که جمعاً دارای ۹۸ آبادی بزرگ و کوچک است و مجموع نفوس آن در حدود ۵۲۴۸۹ تن می باشد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۹).[ شیرْ ] (اِخ) غوری. از سرکردگان مسعود غزنوی و از مردم غور بود که مسعود در لشکرکشی به غور بروزگار پدر او را با نواخت و صله به سپاه خویش آورد و فرماندهی داد. بیهقی گوید: امیر دانشمندی به رسولی آنجا فرستاد با دو مرد غوری ازآنِ ابوالحسن و شیروان. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۱۱). بوالحسن خلف و شیروان که ایشان را پایمرد کرده بود شفاعت کردند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۱۴). بر اثر وی شیروان بیامد و این مقدمی دیگر بود از سرحد غور و گوزگانان که این خداوندزاده وی را استمالت کرده بود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۱۰). و بوالحسن خلف را بر راست خویش فرستاد و شیروان را بر چپ. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۱۲). اسیران را یک نیمه به ابوالحسن سپرد و یک نیمه به شیروان. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۱۴).
کلمات همقافیه با «شیروان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ان» برای سرودن شعر