معنی شیرخور
5 بازدید
[ خوَرْ / خُرْ ] (نف مرکب) شیرخوار. (ناظم الاطباء). که شیر خورد. شیرخواره. شیرخورنده. مکنده به لب از پستان مادر: شیری که لبت خورد ز دایه چو شود خون دایه خورد آن خون ز لب شیرخور تو. خاقانی. و رجوع به شیرخوار و شیرخواره و شیر خوردن شود. || در آذربایجان (مخصوصاً در خلخال) اختصاصاً به کرهٔ اسب و خر که در سن شیرخوارگی است اطلاق می شود.
کلمات همقافیه با «شیرخور»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ور» برای سرودن شعر