معنی شیرخوار
7 بازدید
[ خوا / خا ] (نف مرکب) طفلی که هنوز شیر می خورد. (ناظم الاطباء). رضیع. شیرخواره. شیرخور. کودکی که هنوز از پستان مادر شیر خورد. کودک خرد. (یادداشت مؤلف). طفلی که شیر خورد. (آنندراج). رَضِع. (منتهی الارب): پس آن پیکر رستم شیرخوار ببردند نزدیک سام سوار.فردوسی. اسیران رومی که آورده اند بسی شیرخوار اندر او بوده اند. فردوسی. ز رنج و ز پروردن شیرخوار ز تیمار وز گردش روزگار.فردوسی. گلستان بهرمان دارد همانا شیرخوارستی لباس کودکان شیرخواره بهرمان باشد. فرخی. خاک پنداری به ماه و مشتری آبستن است مرغ پنداری که هست اندر گلستان شیرخوار. منوچهری. به خوبیّ چهر و به پاکیّ تن فروماند از آن شیرخوار انجمن.اسدی. ز هر شاخی یکی میوه برآویخت چو از پستان مادر شیرخواری.ناصرخسرو. آدم به گاهوارهٔ او بود شیرخوار ادریس هم به مکتب او گشت درسخوان. خاقانی. گشت ز پهلوی باد خاک سیه سبزپوش گشت ز پستان ابر دهر خزف شیرخوار. خاقانی. آنکه ترا دیده بود شیرخوار شیر تو زهریش بود ناگوار.نظامی. من که خوردم شکر ز ساغر او شیرخواری بدم برابر او.نظامی. بیاد آرم چو شیر خوشگواران فراموشم مکن چون شیرخواران.نظامی. به گوری چون بری شیر از کنارم که شیرینم نه آخر شیرخوارم.نظامی. ای که وقتی نطفه بودی در شکم وقت دیگر طفل بودی شیرخوار.سعدی. قصر نوشروان کجا ماند به کلبهٔ پیرزن تخت کیخسرو کجا ماند به مهد شیرخوار. قاآنی. و رجوع به شیرخواره شود. - شیرخوار شدن؛ شیر خوردن : چو با سرکه سازی مشو شیرخوار که با شیر سرکه بود ناگوار.نظامی. - طفل شیرخوار؛ بچهٔ خرد که شیر مادر خورد. کودک شیرخوار. (یادداشت مؤلف): چون پیر روزه دار برم سجده کو مرا چون طفل شیرخوار عرب طوقدار کرد. خاقانی. رجوع به ترکیب کودک شیرخوار و طفل شیرخواره شود. - کودک شیرخوار؛ بچهٔ خرد که شیر مادر خورد. (یادداشت مؤلف): بدو گفت کاین کودک شیرخوار ز من روزگاری به زنهار دار.فردوسی. ز صندوق وز کودک شیرخوار ز دینار وز گوهر شاهوار.فردوسی. ببستند یک گوهر شاهوار به بازوی آن کودک شیرخوار.فردوسی. رجوع به ترکیب طفل شیرخوار و کودک شیرخواره شود.[ خوا / خا ] (نف مرکب) آنکه یا آنچه شیر بیشه را بخورد. آنکه خون شیر را بخورد. آنکه شیر را بکشد: چو روباه شد شیر جنگی چو دید قوی خنجر شیرخوار علی.ناصرخسرو.
کلمات همقافیه با «شیرخوار»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ار» برای سرودن شعر