معنی شیرج
5 بازدید
[ رَ ] (معرب، اِ) معرب شیرهٔ فارسی. روغن کنجد. (آنندراج) (از برهان) (از ذخیرهٔ خوارزمشاهی) (ناظم الاطباء) (از بحر الجواهر). روغن کنجد. شیره. دُهْن الجلجلان. دهن السمسم. دهن الحل. (یادداشت مؤلف). به لغت رومی انطوف و به هندی تیلی و به سریانی شحادلیا گویند و به عربی دهن الحل و به فارسی روغن کنجد گویند. (از ترجمهٔ صیدنهٔ ابوریحان بیرونی). رجوع به مترادفات کلمه شود.
کلمات همقافیه با «شیرج»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رج» برای سرودن شعر